#پارلا_پارت_346


از کدوم طرف رفت؟ پارلا وقت نداریم... نذار فرار کنه... از چنگمون برای همیشه می ره ها!

دهانم را باز کردم تا آدرس اشتباه به او بدهم ولی یاد استعداد ناچیز خودم در دروغ گفتن در شرایط بحرانی افتادم. باری دیگر چهره ی علیرضا در برابر چشم هایم جان گرفت... چطور می توانستم بگذارم او را دستگیر کنند؟ او به خاطر من سعید را کشته بود و شانس خارج شدنش از ایران را از بین برده بود... او می خواست سیاوش را هم به خاطر من بکشد... به خاطر حفظ جان من داشت از خون ریزی تلف می شد... نمی توانستم... نمی توانستم به سیاوش اجازه بدهم که او را دستگیر کند. صدای علیرضا در گوشم پیچید:

اگه می خوای فیلم بازی کنی اولین چیزی که باید یاد بگیری اینه که زل بزنی توی چشم طرفت و بهش دروغ بگی... .

نفس عمیقی کشیدم. نمی دانم این قدرت را از کجا پیدا کردم... نمی دانم چطور برای یک آن به کسی به جز پارلا تبدیل شدم... زل زدم توی چشم های سیاوش و گفتم:

از اون راه سمت چپ رفت... یه ده دقیقه یا یه ربعی با این جا فاصله داره.

سیاوش از جا پرید. گفت:

برو سمت پایین باشه؟ همین راه و بگیر و برو پایین... مامورها پایین هستن... .

اسلحه ای را از پشت شلوارش بیرون کشید و به سمت آدرس اشتباهی که من داده بودم رفت. خیلی زود در آن تاریکی گم شد. احساس می کردم حالم بهتر شده است... تیم خشایار موفق نشده بودند سیاوش را بکشند... او نجات پیدا کرده بود. آرامشی که او بهم داده بود تاثیرش را حفظ کرده بود. از جایم بلند شدم. دلم پیش آن تخته سنگ ها و علیرضا مانده بود. نمی توانستم علیرضا را فراموش کنم... او داشت جانش را به خاطر من از دست می داد... .

لنگان لنگان راهی که آمده بودم را برگشتم. وارد راه باریک و خاکی شدم. دوباره داشتم می ترسیدم... اگر با خشایار رو به رو می شدم چی؟ ولی صدای آژیر ماشین پلیس که از دور دست ها می آمد بهم اعتماد به نفس داده بود. آب دهانم را قورت دادم... به خدا توکل کردم و از آن جا خارج شدم. چشم هایم را دور تا دور زمین چرخاندم. علیرضا را دیدم که روی تختی سنگی نشسته بود و خم شده بود. یک لحظه همه چیز را فراموش کردم. بی اختیار بلند داد زدم:

علی!

به سمت علیرضا دویدم. روی تخت سنگ نشسته بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود. دستش را روی زخمش فشار می داد و صورتش از درد جمع شده بود. با این حال با دیدن من سرش را بلند کرد. با چشم های اشک آلودش به من زل زد و با صدای ضعیفی گفت:

پارلا... .

او را در آغوش کشیدم و گفتم:

علی... حالت خوبه؟

علیرضا که از همان صدای ضعیفش هم می شد ناباوری را تشخیص داد گفت:

برگشتی عشق من؟

بغض کردم. صورتش را با دست هایم گرفتم و گفتم:

آره... علی برگشتم... من اینجام... قول دادم که تا زمانی که تو بخوای پیشت بمونم.

اشک از چشم هایش روی گونه هایش ریخت. با دست آزادش من را ب*غ*ل کرد. سرش را میان موهایم کرد و موهایم را بو کرد. صدایش از بغض می لرزید... گفت:

دروغ نگفتم که دوستت دارم... دروغ نگفتم که عاشقتم... .

romangram.com | @romangram_com