#پارلا_پارت_345


در همین موقع دستی از پشت شانه ام را گرفت... .



از ترس زبانم بند آمد. قلبم در سینه فرو ریخت. سریع چرخیدم و آماده ی جیغ زدن شدم... جیغ خفه ای کشیدم... سیاوش کنارم زانو زده بود... با همان بلیز آستین بلند مشکی و با همان گردن خونی.

متوجه شدم که زخم های بیشتری روی بدنش است که بعضی از آن ها تازه به نظر می رسید. بدون فکر و بی اختیار خودم را در آغوشش انداختم و دستم را محکم دور گردنش حلقه کردم... محکم بهش چسبیدم و بلند زدم زیر گریه... .

سیاوش مکث کرد... آهسته گفت:

پارلا... .

گوش نکردم... توجهی نکردم... برایم مهم نبود که معذب شده است... فرشته ی نجاتم سر به زنگاه رسیده بودم و من اختیارم را از دست داده بودم... دیگر کنترلی روی احساساتم نداشتم. احساس می کردم اگر او را ول کنم توی سیاهی های اطرافم غرق می شوم.

سیاوش درکم کرد. یک دستش را پشتم گذاشت و دست دیگرش را روی بازویم گذاشت. من او را بیشتر به خودم فشردم... احساس امنیت کم کم وجودم را پر کرد... آرامشی نسبی پیدا کردم... بالاخره پشتیبانی پیدا کرده بودم. کم کم توانستم به خودم مسلط بشوم و جلوی اشک هایم را بگیرم... دوست نداشتم از آغوش او بیرون بیایم. دوست داشتم چشم هایم را روی هم بذارم و در همین حال بیهوش شوم... دیگر تحمل درد، سرما و ترسی که بیرون آغوش او انتظارم را می کشید را نداشتم... تحمل مرگ را نداشتم که تا به آن روز سایه به سایه ام آمده بود... ای کاش همه چیز توی آغوش او به پایان می رسید... در همان آرامش و در همان حس خوب امنیت... در همان گرمای نسبی و در آن حس ماورایی... .

ولی خوشی های زندگی من کوتاه مدت بودند... هیچ وقت فرصتی برای سیراب شدن از لذت پیدا نکردم... سیاوش من را از آغوشش بیرون کشید. شانه هایم را گرفت و گفت:

می شنوی؟

من فقط صدای قلب خودم را می شنیدم... تا به آن روز سیاوش را از آن فاصله ندیده بودم... عمق چشم هایش را می دیدم... دیگر نگاهش نه خشک بود و نه جدی... نمی توانستم احساسش را بخوانم ولی همان حس خوب امنیت را داشتم... برایم مسخره بود که روزی از او می ترسیدم... او مظهر آرامش بود.

او گفت:

گوش بده... می شنوی؟

صدای آژیر پلیس می آمد... خیلی دور نبودند... احتمالا به پایین کوه رسیده بودند. صدای هلیکوپتر از همان نزدیکی ها به گوش می رسید. احساسات متضادی در وجودم جوشید... خوشحال بودم که سیاوش کنارم است... ولی نمی خواستم دست کسی به علیرضا برسد. تحمل اعدام شدن علیرضا را نداشتم... کسی که بیشتر از همه ی آدم های دنیا بهم محبت کرده بود و بدون شک بیشتر از همه دوستم داشت... .

با سر جواب مثبت دادم. دوباره بغض کرده بودم... ولی دیگر نمی خواستم گریه کنم. سیاوش گفت:

برو پایین... می تونی؟

نمی توانستم حرف بزنم. با سر جواب مثبت دادم. سیاوش گفت:

علیرضا کجا رفت؟ از کدوم طرف رفت؟

چی باید می گفتم؟ اگر علیرضا را پیدا می کرد او را دستگیر می کرد... اگر پیدایش نمی کرد ممکن بود از خون ریزی بمیرد... باید چی کار می کردم؟ آیا می توانستم علیرضایی را محکوم به اعدام کنم که به خاطر حفظ جانم چاقو خورده بود و جان خودش را در خطر انداخته بود؟

سیاوش با هیجان گفت:

romangram.com | @romangram_com