#پارلا_پارت_344


برو سر راهم کنار!

علیرضا که دوباره داشت از عصبانیت دیوانه می شد، شانه ی او را گرفت و او را برگرداند. با مشت محکم توی صورت خشایار زد. خشایار صورتش را چسبید و خم شد. فریادی از درد کشید. علیرضا پشت پای او زد و خشایار خورد زمین. بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و روی زمین غلتی زد و از جا پرید. از توی جیبش چاقی ضامن داری در آورد و جلوی علیرضا گرفت و گفت:

برو سر راهم کنار! بذار دستور فرخ رو اجرا کنم و صحیح و سالم از این جا ببرمت!

علیرضا تکان نخورد. از خشم نفس نفس می زد و قرمز شده بود. من که از ترس یخ زده بودم یک گوشه ایستاده بودم و با دست جلوی دهانم را گرفته بودم... داشتم سکته می کردم... خشایار می خواست من را بکشد... انگار هرگز قرار نبود که فرخ دست از سرم بردارد. یک دفعه خشایار خیز برداشت و به سمتم دوید. علیرضا هم به سمت او دوید و محکم بهش تنه زد و پرتش کرد. رو به من کرد و داد زد:

فرار کن!... زود باش.

ولی من خشک شده بودم. فقط توانستم گامی به سمت عقب بردارم. قلبم چنان محکم می زد که ضربانش را در همه جای بدنم احساس می کردم. خشایار تعادلش را به دست آورد و مشت علیرضا را در یک سانتی متری صورتش در هوا گرفت و دستش را پیچاند. با دسته ی چاقویش محکم به کمر او زد و او را به عقب پرت کرد. به سمت من دوید. من جیغی زدم و شروع کردم به دویدن. خشایار بلافاصله به من رسید و موهایم را از پشت گرفت و کشید. دوباره جیغی زدم و متوقف شدم. خودم را محکم کنار کشیدم و مشتی از موهایم توی دست او جا ماند. در همین موقع پایم بین شکاف دو تخته سنگ گیر کرد و سکندری خوردم. دست خشایار که چاقو در آن بود عقب رفت... برق چاقو را در آن تاریکی حس کردم... و بعد دست خشایار با شتاب به سمت گردنم آمد... دست هایم را جلو آوردم و جیغ کشیدم. علیرضا در عرض چند ثانیه به ما رسید ... خودش را جلوی من پرت کرد و چاقوی خشایار توی شکمش فرو رفت... .

من دوباره جیغ زدم. خشایار وحشت زده به صورت علیرضا چنگ زد. سعی کرد چاقو را در بیاوردم ولی علیرضا به دست او چنگ زد. خشایار او را با خشونت کنار زد و گفت:

برو کنار... دیوونه بازی در نیار.

علیرضا مقاومت کرد و چاقو بیشتر در شکمش فرو رفت. فریاد علیرضا بلند شد و خشایار بیشتر ترسید... علیرضا دستش امانت بود... .

علیرضا گردن خشایار را گرفت و با سر محکم به کله ی او زد. چاقو را با یک حرکت سریع از شکمش در آورد. صورتش از درد در هم رفت و خم شد. رو به من کرد و فریاد زد:

بهت می گم برو... زود باش... .

من با عجله از جایم بلند شدم. داشتم سکته می کردم. رنگ علیرضا پریده بود و از دست چپش که روی شکمش بود خون سرازیر شده بود. با این حال هنوز سر پا بود. من اراده ای برای رفتن در خودم احساس نمی کردم... علیرضا خون ریزی داشت... خشایار از جایش بلند شد. علیرضا تمام قوایش را جمع کرد و داد زد:

برو!

نگاهم را از صورتش گرفتم و با سرعت به سمت راه باریک دویدم. همین که وارد راه شدم صدای فریادهای خشایار و علیرضا خوابید... سنگ ها مانع شنیدن صدا می شدند. با سرعت به سمت پایین می دویدم. نفس نفس می زدم و قلبم به شدت می زد. تمام بدنم می لرزید و از ترس داشتم سکته می کردم... یاد نگاه علیرضا افتادم... یاد زخمش افتادم... زخم عمیقی بود. چهره ی رنگ پریده اش جلوی چشمم جان گرفت... چشمم سیاهی رفت و زمین خوردم. فریادی از درد کشیدم ولی بلافاصله بلند شدم و شروع کردم به دویدن... نمی دانستم دارم به کدام سمت فرار می کنم. نمی دانستم می خوام به چه کسی پناه ببرم... فقط داشتم دستور علیرضا را اطاعت می کردم. از راه باریک خارج شدم و به سمت تخته سنگی که با کمک علیرضا ازش بالا آمده بودم دویدم. احساس کردم دیگر قلبم بهم اجازه نمی دهد که بیش از بدوم... پشت تخته سنگ نشستم و خودم را جمع کردم. نفسم بند آمده بود. می ترسیدم... برف داشت روی زمین می نشست. دوباره صدای آژیر پلیس را می توانستم بشنوم... نیم خیز شدم و با هیجان به آن صدا گوش دادم... یک دفعه ابرهای ناامیدی و ترس کنار رفت. نفسم جا آمد و سوزش معده ام قطع شد... ولی بعد... .

یاد علیرضا افتادم که خودش را جلوی من انداخت و اجازه نداد خشایار من را بکشد... انگار یک بار دیگر چاقویی را دیدم که تا دسته توی شکمش فرو رفت... صدای علیرضا توی ذهنم پیچید:

من به خاطر تو خودمم حاضرم از بین ببرم... چه برسه به برادر... .

اشک هایم روی گونه هایم ریخت. بغضم ترکید... انگار تازه داشتم علیرضا را می دیدم... انگار تازه داشتم می فهمیدم که توی اعماق قلبم او را دوست دارم... تازه فهمیده بودم که تحمل زخمی شدنش را ندارم. جملات محبت آمیزش... ب*و*سه هایش... نوازش هایش... خنده هایش... حمایت هایش... دیوانگی هایش... عصبانی شدنش... و اشک هایی که برای قلب شکسته اش ریخته بود پیش چشمم آمد. با صدای بلندتری گریه کردم... اگر او می مرد من چی کار باید می کردم؟ دیگر چه کسی توی دنیا پیدا می شد که من را آن طور دوست داشته باشد؟ او راست می گفت... او هیچ کس را به اندازه ی من دوست نداشت... به خاطر خودش و غرورش از مهتاب گذشت ولی به خاطر من جانش را به خطر انداخت... انگار تازه داشتم احساس می کردم که چه قدر به احساسی که او به من دارد وابسته ام و چه قدر محتاج عشقش به خودم هستم... نیروی عشق یک طرفه اش را احساس می کردم... با تمام قلبم... با تمام وجودم... .

یک بار دیگر نوازش هایش را احساس کردم... صدایش توی گوشم می پیچید... انگار می شنیدم که اسمم را صدا می کند... .

دوست داشتم بلند شوم و به کمکش بروم ولی نمی توانستم... زانویم از درد داشت منفجر می شدم و بدنم هم خشک شده بود... داشتم یخ می کردم و قلبم هم در قفسه ی سینه محکم می زد... .

سرم را روی سنگ گذاشتم... با تمام وجود گریه می کردم... ترسیده بودم... ضعیف شده بودم... مریض بودم... دیگر آخرین پشتیبانم را هم از دست داده بودم... جایی پشت آن تخته سنگ ها... .

romangram.com | @romangram_com