#پارلا_پارت_343
که خودت در بری و من و جا بذاری؟ از این خبرها نیست!
علیرضا پوزخندی زد و گفت:
می خوای به زور بیای؟
خشایار گفت:
نه! تو رو می خوام به زور ببرم.
بازوی علیرضا فشار دادم. او زیرلب گفت:
چیزی نیست... نترس.
ولی من ترسیده بودم. خشایار عصبانی و خطرناک به نظر می رسید. او جلوتر آمد و در یک متری علیرضا متوقف شد و گفت:
فرخ باهام تماس گرفت... .
علیرضا وسط حرفش پرید و داد زد:
می خوای پاچه خواریش رو کنی و من و به زور ببری پیشش؟
خشایار هم داد زد:
چرا حالیت نمی شه؟ بی شعور! تو بدون فرخ هیچی نیستی! می خوای بری اروپا چی کار؟ می خوای پول های بابات و خرج این دختره بکنی؟ چرا نمی فهمی بدون فرخ از بین می ری؟ چرا نمی بینی که چه قدر بهش وابسته هستی؟
علیرضا گامی به سمت او برداشت و گفت:
از سر راهم برو کنار! من با آدمی که دستور کشتن عشقم و بده دشمنم... چه می خواد فرخ باشه چه هر خر دیگه ای!
خشایار داد زد:
این دختر هیچ جا نمی یاد! فهمیدی؟ هیچ جا!
علیرضا دست هایش را مشت کرد و گفت:
حالا نوبت تو رسیده که به امید پست و مقام برای فرخ خود شیرینی کنی آره؟ اون کسی که با من جایی نمی یاد تویی فهمیدی؟
خشایار به او تنه زد و به سمت من آمد و گفت:
romangram.com | @romangram_com