#پارلا_پارت_342


یعنی هلیکوپتر توی بساطشون نیست؟ وای خدا! گممون نکنن!

کم کم هیجان داشت جای خودش را به استرس می داد. کمی که جلوتر رفتیم از فکر هلیکوپتر بیرون آمدم... دوباره به یک کوه دیگر رسیده بودیم... خوشبختانه به جای راه سنگی یک راه خاکی داشت که خیلی باریک بود و یک نفر آدم به زور از آن رد می شد. احساس می کردم که خیلی به مرز نزدیک هستیم... هوا دوباره داشت برایم سرد می شد... پس پلیس کجا مانده بود؟

صدای هلیکوپتر می آمد ولی خیلی از ما فاصله داشت. قلبم توی دهانم بود ولی می خواستم حفظ ظاهر کنم و جلوی علیرضا به روی خودم نیاورم که دارم از هیجان می میرم.

بعد از این که از آن راه خاکی خارج شدیم به یک زمین دیگر رسیدیم که با تخته سنگ های بزرگ و با علف های عجیب و غریب پوشیده شده بود. علیرضا نفس راحتی کشید و گفت:

خب! الان عزت می یاد سراغمون. فکر کنم دیگه در رفتیم... نزدیک بودها!

خندید و ادامه داد:

تو چرا رنگ این قدر پریده؟ ترسیدی؟ سردته؟ بیا پیشم ببینم.

دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را ب*و*سید. کم مانده بود اشکم در بیاید... دیگر نه صدای هلیکوپتر را می شنیدم و نه صدای آژیر ماشین های پلیس را! دیگر چیزی نمانده بود که از مرز خارج بشویم... چرا عجله نمی کردند؟ اگر عزت می رسید چه؟

شانس بزرگ علیرضا در این بود که دیگر کاملا شب شده بود و همه جا تاریک بود. دانه های ریز برف از دل آسمان می بارید و مسلما کار را برای پلیس دشوارتر می کرد. هنوز توی آغوش علیرضا بودم که صدای پایی شنیدیم. قلبم در سینه فرو ریخت و از جا پریدم. علیرضا با سرعت به سمت صدا برگشت که یک دفعه چشممان به خشایار افتاد. من با ناامیدی آه کشیدم و علیرضا نفس راحتی کشید.

خشایار از رو به رو به سمتمان می آمد. پوزخند شومی روی لبش بود. به دلم بد آمده بود... ظاهرا علیرضا هم همین حس را داشت. اخم کرد و گفت:

تو این جا چی کار می کنی؟ قرار نبود این قدر سریع بیای!

خشایار با صدای بلندی گفت:

اِه؟ آخه من بچه زرنگم! کارهام و زود زود کردم و خودم و رسوندم اینجا.

علیرضا با لحن خشک و آمرانه ای گفت:

کاری که بهت سپرده بودم رو انجام دادی؟

خشایار اوهومی گفت و جلوتر آمد. من گامی به سمت عقب برداشتم. به دلم بد آمده بود. خونسردی مسخره ی خشایار ، لحن طلب کارانه اش و نگاه های تیزش به من مشکوک به نظر می رسید. خشایار گفت:

راستش... من کارگر تو نیستم علیرضا... و چاکرتم نیستم... سفارشت رو سپردم دست بچه ها و خودم هم اومدم سراغت... از دیدنم ناراحت که نشدی!

علیرضا صدایش را بلند کرد و گفت:

مگه بهت نگفته بودم کار و تموم کنی بعد بیای؟

خشایار با عصبانیت گفت:

romangram.com | @romangram_com