#پارلا_پارت_341




این صدای چیه؟ صدای... .



حرفش را نصفه گذاشت. من سر تکان دادم و گفتم:



درست نمی شنوم... .



هر دویمان دقیق تر شدیم... صدا از دور دست ها می آمد و هر لحظه بهمان نزدیک تر می شد. یک دفعه قلبم در سینه فرو ریخت... احساس کردم جانی دوباره پیدا کردم. قبلم به تپش در آمد و گرم شدم... انگار دستی از غیب ظاهر شد و ابرهای ناامیدی را کنار زد ... صدای آژیر پلیس می آمد... .



علیرضا هم متوجه صدا شده بود. زیرلب ناسزایی گفت. بازویم را گرفت و گفت:

پارلا بدو! زود باش!

دوست داشتم از جایم تکان نخورم ولی نمی شد. باید با علیرضا می رفتم. می ترسیدم اگر مخالفت کنم عصبانی بشود و کنترلش را از دست بدهد... به خصوص که هیجان زده و مضطرب هم به نظر می رسید. دبنال علیرضا رفتم. با سرعت بیشتری از سنگ ها بالا می رفتیم. حال و احوالم کاملا عوض شده بود. روحیه پیدا کرده بودم... نور امید به قلبم تابیده شده بود... حتی درد زانویم هم کمتر شده بود. دیگر به دانه های برفی که روی شانه ام می نشست اهمیتی نمی دادم. می دانستم دیر یا زود نجات پیدا می کنم. علیرضا دستم را کشید و گفت:

پارلا جون هر کی دوست داری تندتر بیا... اگه نمی تونی بیا ب*غ*لت می کنم.

با سر جواب منفی دادم و گفتم:

می تونم... می بینی که دارم می یام.

بالاخره به بالای کوه... یا به قول علیرضا تپه... رسیدیم. نفسی تازه کردم. علیرضا دستم را کشید و گفت:

پارلا وقت نداریم. عجله کن!

صدای آژیر پلیس کمتر از قبل به گوش می رسید. در دل گفتم:

یه وقت مسیر و اشتباه نرن! یه وقت من و گم نکنن!

قلبم تند تند می زد. هیجان زده بودم. یک زمین مسطح سنگی رو به رویمان بود. با سرعت آن را طی کردیم و به چند تخته سنگ بزرگ رسیدیم. علیرضا با چالاکی از تخته سنگ ها بالا رفت. دستش را از آن بالا دراز کرد و به من هم کمک کرد که بالا بروم. از تخته سنگ ها که بالا رفتیم احساس کردم که صدای آژیر ماشین های پلیس کاملا قطع شد. در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com