#پارلا_پارت_340




علیرضا با یک دست کمرم را گرفت و با دست دیگرش بازویم را چسبید. همان طور که آهسته بالا می رفتیم گفت:



عزت تا یه سال پیش برای بابام کار می کرد. راستش معتاده... کم کم داره انرژی و توانش رو از دست می ده. چند تا از ماموریت هایی که بابام بهش داد رو خراب کرد. بابام هم کنارش زد... بیرونش نکرده. هنوزم ازش استفاده می کنه ولی دیگه پیش بابام ارج و قرب سابق و نداره. چند وقت بود که به من نزدیک شده بود. می خواست با استفاده از من جایگاهش رو پیش بابام نگه داره. منم نه نیوردم. دیدی که سعید چه جوری به بابام وفادار بود! آدمای دور و بر بابام همه این شکلین. خوبه که بین این جماعت منم کسی و داشته باشم که یه کم هوام و داشته باشه. عزت خیلی اطلاعات داره و از پس خیلی کارها بر می یاد. نگران نباش! شاید از دید بقیه قابل اعتماد نباشه ولی برای من هست.



چیزی نگفتم. از عزت و هرکسی که مربوط به فرخ می شد متنفر بودم... اهمیتی نداشت که مورد اعتماد علیرضا باشند یا نه... من که بهشان اعتماد نداشتم.



حدود ده دقیقه بی وقفه راه رفتیم. من که نفسم بند آمده بود و دیگر توانی برای بالا رفتن در خودم احساس نمی کردم گفتم:



علی! تو رو خدا دو دقیقه صبر کن!



دستم را روی قلبم گذاشتم و ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و خواستم روی یکی از سنگ ها بنشینم که علیرضا گفت:



نشین! سرد می شه بدنت دیگه نمی تونی بالا بیای.



او من را در آغوش کشید و من سرم را روی شانه اش گذاشتم. فشارم پایین افتاده بود. عجیب نبود که ضعیف شده بودم... از وقتی علیرضا من را دزدیده بود یک وعده غذای درست و حسابی نخورده بودم.



چشم هایم را روی هم گذاشتم و توی ب*غ*ل او کمی آرامش پیدا کردم... در آغوش کسی که من را دزدیده بود و دستور کشتن سیاوش را داده بود... عجیب بود ولی او همان کسی بود که دیوانه وار دوستم داشت و بهم محبت می کرد... طوری که حتی مادرم هم این قدر بهم توجه نشان نمی داد... .



صدایی آهسته و غریب شنیدم... آن جا کاملا ساکت بود و حتی درخت ها هم شاخه و برگ نداشتند که صدای باد در آن ها بپیچد. علیرضا هم صدا را شنید. جفتمان ساکت بودیم و به صدا گوش سپرده بودیم... اخم کردم... تمرکز کرده بودم و داشتم سعی می کردم که صدا را تشخیص بدهم. یک دفعه علیرضا از جا پرید و گفت:

romangram.com | @romangram_com