#پارلا_پارت_339




پایم را روی سنگ گذاشتم و بالا رفتم. خوشبختانه سطح سنگ ها صاف نبود و امکان لیز خوردن وجود نداشت. دو دقیقه ی تمام بدون هیچ حرفی از سنگ ها بالا رفتم. بعد دو دقیقه زانویم درد گرفت و اخم هایم در هم رفت. ایستادم و به مسیری که رو به رویم بود نگاه کردم... به نظر می رسید هر چه قدر که بالاتر برویم سربالایی هم تندتر بشود. آهی کشیدم و به این موضوع فکر کردم که چطور امکان دارد که بیست دقیقه بتوانم این مسیر را بالا بروم! نگاهی به پشت سرم کردم. علیرضا درست پشتم بود. خبری از مردی که با ما آمده بود نبود. علیرضا که متوجه شد دنبال او می گردم گفت:



اون رفت... قرار نبود بیاد... نباید مسیر و یاد می گرفت.



چیزی نگفتم. کمی که راه رفتم احساس کردم دانه های کوچک برف دارد روی شانه هایم می ریزد... داشت برف می آمد. با ناراحتی به آسمان خاکستری که رو به سیاهی می رفت نگاه کردم. توی آن مسیر و با آن زانوی زخمی برف را کم داشتم. سرم را پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. یک دفعه سرم گیج رفت و تعادلم را از دست دادم. علیرضا به موقع من را گرفت و اجازه نداد که نقش زمین بشوم. چشم هایم سیاهی می رفت... با خودم فکر کردم آخرین غذایی که خوردم بودم چی بود؟... یادم نمی آمد... انگار مدت ها بود که غذا نخورده بودم... یادم آمد... آخرین غذایی که خورده بودم همان لقمه ی نان مانده با پنیر بود که قبل از آمدن سرهنگ خورده بودم... بی خود نبود که معده ام می سوخت. علیرضا کمکم کرد که بایستم. با محبت دستی به سرم کشید و با نگرانی گفت:



چی شده عزیزم؟ حالت خوبه؟ چرا رنگت این قدر پریده عشقم؟



سر تکان دادم و گفتم:



نمی دونم... .



علیرضا گفت:



اگه بشینی بدنت سرد می شه و نمی تونی بالا بیای. به من تکیه کن و تا بالا بیا. وقتی برسیم اونجا همه چیز تموم می شه.



با صدای ضعیفی پرسیدم:



این عزت کی هست؟ یکی مثل سعید؟

romangram.com | @romangram_com