#پارلا_پارت_338




خسته ای؟



جوابم مثبت بود ولی چیزی نگفتم... خسته، ناراحت و ضعیف بودم... در تمام اعضای بدنم ضعف و سستی را احساس می کردم. معده ام به شدت درد می کرد و سرم از درد داشت منفجر می شد. ترجیه می دادم به سیاوش و آخر و عاقبتش فکر نکنم. دوست داشتم پیش خودم تصور کنم که او به طور معجزه آسایی نجات پیدا کرده است. تحمل نداشتم که به نبودن سیاوش فکر کنم. بیش از حد تحملم زجر کشیده بودم. از آخرین چیزهایی که برایم مانده بود استفاده کرده بودم تا سیاوش را نجات بدهم... از ردیاب که به معنی شانس آزادی ام بود و از خودم! دیگر چیزی برایم نمانده بود... .



هوا داشت تاریک می شد. نزدیک یک راه کوهستانی متوقف شدیم. راه ماشین رو نبود. راهی باریک و سربالایی بود که از سنگ های خاکستری رنگ پوشیده شده بود و چند درخت کوتاه هم در میان سنگ ها رشد کرده بود. از ماشین پیاده شدم. سوز بدی می آمد. دست هایم را در آستین کت کردم و از سرما به خودم لرزیدم. باد سرد صورتم را از سوزاند و چشم هایم را پر از اشک کرد. علیرضا دستش را دور کمرم انداخت و گفت:



یه بیست دقیقه ای پیاده روی داریم. بالای این تپه که رسیدیم عزت و می بینیم.



من با ناراحتی گفتم:



تو به این می گی تپه؟ این که کوه اِ!



علیرضا شانه را ب*و*سید و خندید. من را به سمت خودش کشید و گفت:



بیا کمکت کنم که بالا بریم.



خودم را کنار کشیدم و گفتم:



می تونم بیام بالا.

romangram.com | @romangram_com