#پارلا_پارت_337
چرخیدم. بازوی علیرضا را گرفتم و از گاراژ خارج شدم... نگاه آخر سیاوش توی اعماق ذهنم... قلبم... حک شد... شگفتی اش از این که من دوستش داشته باشم... سوار ماشین شدیم. احساس می کردم قلبم را در گاراژ جا گذاشته ام... انگار یک تکه از وجودم آن جا مانده بود... .
باری دیگر بغضم را فرو دادم. علیرضا با کلافگی گفت:
بسه دیگه... .
دندان هایم را روی هم فشردم... نگاه آخر را به در بسته ی گاراژ کردم... توی ذهنم در ماشین را باز کردم... به سمت گاراژ دویدم... در را باز کردم... به سمت سیاوش پر کشیدم... او را در آغوش کشیدم و بهش گفتم که حق با علیرضاست... بهش گفتم که دوستش دارم... برایم مهم نبود که علیرضا بعد از آن هم من را بکشد و هم سیاوش را... .
ولی ماشین به راه افتاد. بی صدا اشک می ریختم و احساس می کردم که خورد شده ام. سرم را چرخاندم و به علیرضا نگاه کردم... کسی که قرار بود همسر آینده ام شود... اخم هایش توی هم بود ولی وقتی نگاه من را روی خودش دید خندید. صورتم را نوازش کرد و اشک هایم را پاک کرد... من به جای او سیاوش را می دیدم... با خاطره ی تنها خنده ای که ازش داشتم... او را می دیدم که صورتم را نوازش می کند... او بود که اشک هایم را پاک می کرد... و من به طرز عجیبی گرمای دست هایش را احساس می کردم... قلبم چنان می زد که باورم شده بود کنارش هستم... .
پلک هایم را به هم زدم. ب*و*سه ی علیرضا روی پیشانیم من را از رویا بیرون آورد. حس مرگ بهم دست داد... داشتم می رفتم تا به قیمت جان سیاوش خودم را تا ابد وقف علیرضا کنم... من خودم را به علیرضا فروخته بودم... و از همه بدتر این بود که داشتیم از آن جا دور شدیم... با تمام وجود گوش به زنگ بودم... منتظر بودم که صدای آژیر پلیس را بشنوم... منتظر بودم سرهنگ به موقع برسد و من را نجات بدهد ولی... افسوس که دور شدیم و صدایی هم شنیده نشد... .
******
چشم هایم را باز کردم. هنوز توی ماشین بودیم. من و علیرضا پشت نشسته بودیم و یکی از اعضای تیم خشایار رانندگی می کرد. علیرضا می گفت که بقیه به زودی به ما ملحق می شوند... می دانستم کلمه ی به زودی به معنی زمانی است که کار سیاوش را تمام کردند... قلبم درد می کرد. در دل به نیروی انتظامی ناسزا می گفتم... یعنی سرهنگ متوجه نشده بود که ردیاب از کار افتاده است؟ نکند بلایی سرش آمده بود؟ کارم از اضطراب داشتن و ترسیدن گذشته بود... یک طورهایی به این نتیجه رسیده بودم که گروه ضربتی در کار نخواهد بود. کاملا ناامید شده بودم. ماتم زده بودم و ترجیه می دادم دیگر به سیاوش فکر نکنم... به او که فکر می کردم قلبم تیر می کشید... یاد نگاه شگفت زده اش افتادم... باورش نمی شد که دوستش داشته باشم... یاد این افتادم که چینی به بینیش انداخته بود. درست مثل همان روز که من را در بازداشتگاه دیده بود... ازم بدش آمده بود.
چشم هایم را دوباره بستم... علیرضا ساکت بود ولی خوشحال به نظر می رسید. کتش را به من داده بود تا روی شانه هایم بیندازم. با این حال من به شدت احساس سرما می کردم.
علیرضا گونه ام را نوازش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com