#پارلا_پارت_336
ارزون نبود... .
علیرضا پشتش را به سیاوش کرد. دستش را دور شانه ی من انداخت و گفت:
بیا بریم.
چانه ام لرزید... نگاه سرزنش آمیز سیاوش دیوانه ام می کرد... تحمل فکری که از ذهنش می گذشت را نداشتم... شاید هم واقعا اسم کارم همین بود... او بینیش را چین انداخته بود... درست مثل اولین باری که من را توی بازداشتگاه دیده بود... با این تفاوت من او را از پشت پرده ی اشک هایم می دیدم. سیاوش با صدای ضعیفی گفت:
نباید این کار رو می کردی... من ازت این و نمی خوام.
با صدایی لرزان گفتم:
نمی فهمی... .
علیرضا به من گفت:
فکر می کردم من فقط عاشق کسی شدم که لیاقت عشقم رو نداره... نگو تو هم عاشق کسی هستی که لیاقت فداکاریت و نداره... .
سیاوش با شنیدن کلمه ی عشق شگفت زده شد. چشم هایش یک لحظه از تعجب گشاد شد. تکیه اش را از دیوار برداشت و طوری نگاهم کرد انگار که منتظر بود سریع این حرف را تکذیب کنم... این بار نتوانسته بود احساسش را پشت پرده ی خونسردیش مخفی کند. آن قدر با تعجب نگاهم می کرد که نمی توانستم بهش نگاه کنم. دیگر نمی توانستم جلوی هق هقم را بگیرم. اگر نیروی ضربت به موقع نمی رسید... اگر سیاوش را می کشتند... اگر من مجبور می شدم با علیرضا ازدواج کنم... اگر من مجبور می شدم با قاتل سیاوش تا ابد هم بستر شوم و بچه هایش را نگه دارم... چرا هیچ راهی پیش پایم نبود؟ تنها امیدم سرهنگ بود... .
romangram.com | @romangram_com