#پارلا_پارت_335
انگار به همه چیز اهمیت می داد به جز اون قسمتی که مربوط به نجات دادن جانش می شد... علیرضا لبخند پلیدی به او زد و گفت:
برای ازدواجمون... ببخشید که نمی تونم دعوتت کنم دوست قدیمی... آخه جشنمون قرار اون ور مرزها برگزار شه.
سیاوش پوزخندی زد. دوباره به دیوار تکیه داد. با لحن سردی گفت:
تا دیروز داده بودیش دست سعید... یه شبه برات عزیز شد؟
علیرضا اخم کرد و گفت:
عزیز بود... خودش می دونه... تو نمی خواد بین ما موش بدونی.
سیاوش سر تکان داد. رو به من کرد. نگاه بدی بهم کرد و با لحن سردی گفت:
پارلا... این قدر خودت و ارزون فروختی؟
لحن سردش... حرفش... آتشم زد. احساس کردم بدنم لرزید. بغضم را فرو دادم. چرا این طور فکر می کرد؟ فکر می کرد من خودفروشی کرده ام؟ من فقط می خواستم جانش را نجات بدهم... یعنی نمی فهمید؟ نمی فهمید که تحمل این را ندارم که ناخواسته باعث مرگش بشوم؟ چطور می توانست این حرف را بزند... شاید... شاید راست می گفت... مگر غیر از این بود؟
با صدایی لرزان گفتم:
romangram.com | @romangram_com