#پارلا_پارت_334




******



مردی که دم گاراژ ایستاده بود در را باز کرد. وارد گاراژ شدیم... همه جا تاریک بود ولی بعد از چند ثانیه به تاریکی عادت کردم. سیاوش یک گوشه نشسته بود و از سرما و شاید درد می لرزید... خون روی گردنش خشک شده بود. گوشش در وضعیت وحشتناکی قرار داشت. با این حال سرسختی را از چشم هایش می شد خواند.



دست هایم را در هم قلاب کردم... سرم را بلند کردم و به چشم های سیاوش نگاه کردم. با نگرانی صورتم را می کاوید... لابد فکر می کرد دوباره من را آنجا آورده اند تا ازم حرف بکشند. می خواستم بهش لبخند بزنم ولی به جایش یک قطره اشک از چشمم سرازیر شد... لب هایم را روی هم فشار دادم. به ندیدنش فکر کردم... به این که دیگر کنارم نباشد... یعنی بار آخر بود که او را می دیدم؟... اشک هایم روی گونه هایم ریخت. علیرضا که اشک هایم را دید ناراحت شد. سرش را پایین انداخت. من آهسته بینی ام را بالا کشیدم. علیرضا آهسته گفت:



پارلا شاهده... دستور داده بودم که بکشنت... ولی من و پارلا یه قول و قراری با هم گذاشتیم... اون قسمت این قول و قرار که به تو مربوط می شه اینه که دیگه دنبال پارلا نگردی... می فهمی دارم بهت چی می گم؟ دیگه نمی خوام ببینمت... همه چی تموم شد... اگه بفهمم دنبال پارلایی همه ی زندگیم و از بین می برم به قیمت این که بکشمت... .



سیاوش تکیه اش را از دیوار برداشت. اخم کرد و گفت:



اون طرف این قول و قرار چیه؟



علیرضا سرش را به طرف من چرخاند. سیاوش به من نگاه می کرد... نگاهی عصبی و نگران... من احساس می کردم که فشار بغض دارد گلویم را پاره می کند. سیاوش منتظر بود... علیرضا به جای من گفت:



قیمتش رضایت پارلا بود... .



سیاوش بیشتر به سمت جلو خم شد. اخم هایش هر لحظه عمیق تر می شد. گفت:



رضایت برای چی؟

romangram.com | @romangram_com