#پارلا_پارت_333




یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. اگر ردیاب جدید هم خراب می شد سرهنگ گروه ضربت را وارد عمل می کرد... آن وقت دیگر نمی توانستند سیاوش را بکشند... .



سریع به اتاق برگشتم. وارد حمام شدم و در را پشت سرم قفل کردم. ردیاب را از توی گوشم در آوردم... نگاهی به آن کردم... یک لحظه دچار تردید شدم... بعد نفس عمیقی کشیدم. با خودم فکر کردم:



چه قدر طول می کشه که گروه ضربت برسن؟ یعنی این قدر زود می رسن که نذارن علیرضا من و ببره... بعید می دونم... ولی مهم اینه که سیاوش و نجات بدن... فعلا فقط همین مهمه.



تردید بد دردی به جانم انداخته بود. می ترسیدم ردیاب را از کار بیندازم و علیرضا من را قبل از رسیدن پلیس ببرد. گفته بود حاضر شوم که برویم... اگر پلیس من را پیدا نکند... اگر سرهنگ هیچ وقت نتواند من را پیدا کند و من مجبور بشوم تا آخر عمر با علیرضا زندگی کنم چه؟ دیگر هرگز نمی توانستم به تهران برگردم... باید با همه چیز خداحافظی می کردم... .



ردیاب را توی دستم گرفتم روی زمین زانو زدم... فقط خدا می دانست که چه قدر دلم می خواست صدای آژیر پلیس را بشنوم. بغضم را فرو دادم... تردید را کنار زدم. برایم مهم نبود که پلیس من را هم نجات بدهد یا نه... این کار را فقط برای سیاوش می کردم... .



ردیاب را محکم به سنگ کوباندم.



************************************************** ******



چند بار محکم آن را به سنگ کوباندم... چند بار با دمپایی رویش زدم و با تیغ خراشش دادم... آخر سر هم توی چاه دستشویی انداختمش... با خودم گفتم:



یعنی از کار افتاد؟



ظاهرا که این طور بود. توی گوش سیاوش شرایط به این حادی نبود ولی ردیاب از کار افتاده بود. نفس راحتی کشیدم... یک حسی بهم می گفت که علیرضا به خشایار گفته بعد از این که من و او با هم رفتیم سیاوش را بکشد... امیدوار بودم گروه ضربت زودتر از این موضوع سر و کله یشان پیدا شود. دلم از نگرانی پیچ می خورد... اگر گروه ضربت نمی رسید و علیرضا من را با خودش می برد چی؟ دیگر هیچ وقت نمی توانستند من را پیدا کنند. آن وقت باید جدی جدی زن علیرضا می شدم... ولی مگر چاره ی دیگری هم داشتم؟

romangram.com | @romangram_com