#پارلا_پارت_332
علیرضا پوفی کرد... برای چند لحظه به چشم های اشک آلودم نگاه کرد. به نظر می رسید در حال فکر کردن است... من که داشتم از غصه و ترس می میردم نیازی به فیلم بازی کردن و مظلوم نمایی نداشتم. دوباره داشتم اشک می ریختم.. ضعیف شده بودم... ترسیده بودم و دستم هم به جایی بند نبود. علیرضا دستی به صورتم کشید... موهایم را نوازش کرد... با سر انگشت هایش اشک هایم را پاک کرد و گفت:
اگه دنبالمون کنه این قول و قرارم از بین می ره... اون وقت قسم می خورم می کشمش... اون وقت دیگه حق نداری این طوری التماس کنی... می دونی... از خودم بدم می یاد... بدم می یاد که همون طور که ذلیل مهتاب بودم ذلیل تو هم هستم... از خودم بدم می یاد که بدبخت توام که این قدر پررو و وقیحی... .
من سر تکان دادم. اشک هایم را پاک کردم. ظاهرا علیرضا قبول کرده بود... هرچند که رنجیده به نظر می رسید... توی فکر بود. انگار داشت قضیه را توی ذهنش سبک و سنگین می کرد. من با خودم فکر کردم:
حداقل خوبه که عصبی نشد... اگه نه من و نصف می کرد.
علیرضا از جایش بلند شد و گفت:
وسایلت رو جمع کن... ما می ریم... اولم با سیاوش حرف می زنیم. باید راضی بشه که کاری به کارمون نداشته باشه... حاضر شو که بریم.
علیرضا که اخم هایش توی هم بود از اتاق بیرون رفت. یاد کوتاه آمدن های علیرضا در برابر مهتاب افتادم... او در برابر من هم کوتاه آمده بود... این نشان می داد که من را هم مثل او دوست دارد... ولی از این فکر دلم گرم نمی شد... دلشوره پیدا کرده بودم. علیرضا با این که احساساتش را بیرون می ریخت بعضی وقت ها به موقع جلویشان را می گرفت و فیلم بازی می کرد... درست مثل همان زمانی که فکر می کردم حرفم را در مورد فرارم باور کرده است. این بار هم همان حس را داشتم. بعید بود این قدر زود تغییر عقیده بدهد... برای همین بلند شدم و آهسته دنبالش رفتم. خوشبختانه کسی توی ویلا نبود. صدای علیرضا را شنیدم که خیلی آهسته با خشایار صحبت می کرد. صدایشان خیلی کم بود و داشتند به طرف در خروجی می رفتند... حاضر بودم سر زندگیم شرط ببندم که دارند نقشه می کشند. به دلم بد آمد... مشخص بود که التماس های من به جایی نمی رسد. کمی دست دست کردم ولی بعد آهسته به هال رفتم. در ویلا را کمی باز کردم... ولی صدای خشایار و علیرضا توی صدای باد شدیدی که می آمد گم شده بود. آب دهانم را قورت دادم... باید چی کار می کردم؟ یک آن مطمئن شدم که علیرضا دارد نقشه ی قبلیش را اجرا می کند... با من مهربان بود ولی خودخواه هم بود. سر چیزهای کوچک با من کنار می آمد و گذشت می کرد ولی سر چیزهای بزرگ نظر و رای خودش مهم بود. مثل کاری که با زندگیم کرد... اجازه نداد که انتخاب کنم که می خواهم با او باشم یا نه. به این نتیجه رسیدم علیرضا هم آدم با سیاستی است. خیلی او را دست کم گرفته بودم.
چطوری باید سیاوش را نجات می دادم؟ هیچ راهی جلوی رویم نبود... هیچ وسیله و ابزاری نداشتم. علیرضا می توانست سیاوش را ول کند... شاید اگر من توی این ماجرا نبودم این کار را می کرد. به جای آن که جان سیاوش را نجات بدهم بدتر او را در خطر انداخته بودم. باید کاری می کردم!
فقط خدا می دانست که چه قدر دلم می خواست صدای آژیر پلیس را بشنوم. بغضم را فرو دادم... توی ذهنم به تهران برگشتم... خودم را دیدم که روی تخت دراز کشیده ام... صدای باران را می شنیدم... و بعد به سمت پنجره رفتم و سیاوش را دیدم که زیر باران کنار تیر چراغ برق ایستاده بود... دوان دوان از خانه خارج شدم... به سمتش رفتم... به سمت سیاوشی که دیگر نه دستش بسته بود و نه گردنش از خون گوشش خیس بود... دستم را دور گردنش انداختم... و رویاهایم همین جا به پایان رسید... برایم مهم نبود که علیرضا هم در این دنیا جایی دارد یا نه... راضی به مرگش نبودم... دوستش داشتم ولی به عنوان یک دوست .... به عنوان کسی که در حد مرگ دوستم داشت... به عنوان کسی که عشقش به من تحت تاثیر قرارم داده بود... .
ولی... اگر سیاوش می مرد... هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم. من کار را بدتر کرده بودم... باز هم خراب کرده بودم! التماس هایم علیرضا را جدی تر کرده بود. اصلا برای چی به او گفتم که سیاوش را دوست دارم؟ چرا زرنگی به خرج نمی دادم؟ چرا مرتب طبق غریضه ام عمل می کردم؟ من به سیاوش مدیون بودم... نمی توانستم توی دنیایی نفس بکشم که در آن باعث مرگ سیاوش شده بودم... خودم را فراموش کردم... یاد حرف های خودم افتادم که همیشه می گفتم کاری که برایم منفعت نداشته باشد را انجام نمی دهم... باورم نمی شد که سیاوش ورق را برگردانده بود... .
romangram.com | @romangram_com