#پارلا_پارت_331
این قدر؟... این قدر دوستش داری؟
اشک هایم روی گونه هایم ریخت. گفتم:
نمی فهمی... برام مهم نیست که با من باشه یا نه... برام مهم نیست که به هم می رسیم یا نه... ولی برام مهمه که بدونم یه جایی توی همین دنیا داره نفس می کشه... نمی تونم نبودنش و تحمل کنم... .
چرخیدم و سرم را روی بالش گذاشتم... هق هق گریه ام شدت گرفت... اگه علیرضا سیاوش را می کشت خودم را می کشتم... دیگر چطوری می توانستم زندگی کنم؟ من برگشته بودم که جانش را نجات بدهم نه این که آن را ازش بگیرم... .
علیرضا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
بسه... گریه نکن... چه قدر پررویی! ازم می خوای درک کنم که به جای من کس دیگه ای رو دوست داری؟ قسم می خورم که از مغزت می کشمش بیرون... .
خودم را توی آغوشش انداختم و گفتم:
رضایت قلبی می دم که باهات ازدواج کنم و زنت بشم... قول می دم دیگه اسمش رو نیارم... تو بذار زنده بمونه... سعی می کنم وقتی ازدواج کردیم فراموشش کنم... قول می دم زن خوبی باشم... بهت وفادار می مونم... .
با دست هایم صورتش را گرفتم... توی چشم هایش زل زدم و گفتم:
قول می دم تا زمانی که تو بخوای پیشت بمونم... قول می دم.
romangram.com | @romangram_com