#پارلا_پارت_349


خبری از سرهنگ و سیاوش نبود. هنوز درگیر عملیاتی بودند که می دانستم به نتیجه نمی رسد.

ظهر بود که به تهران رسیدیم... با دیدن شهرم از جا پریدم. اشک در چشم هایم حلقه زد. یک لحظه همه چیز را فراموش کردم... برج میلاد را می دیدم... باورم نمی شد که موفق شده بودم به آن جا برگردم. برایم مثل یک رویا می ماند... با شوق و ذوق به خیابان ها زل زدم... شب شده بود و خیابان ها شلوغ بود. یک آن احساس کردم چه قدر آن دود و دم و آن ترافیک را دوست دارم... آدم هایی را می دیدم بعضی خنده کنان، بعضی با عصبانیت و بعضی با بی تفاوتی خیابان را بالا و پایین می رفتند. صدای بلند موزیک ماشین ها شگفت زده ام کرد... انگار اولین بارم بود که صدای موسیقی را می شنیدم. اشک هایم روی گونه هایم ریخته بود و بی صدا گریه می کردم. به دختر و پسرهای جوان که دست هم را گرفته بودند و با هم صحبت می کردند خیره شدم... به گروه کوچکی از پسرهای شانزده هفده ساله که یک گوشه به دیوار تکیه داده بودند و خم شده بودند و صفحه ی یک موبایل را نگاه می کردند... به دخترهایی که با کفش های پاشنه بلند و شال های رنگارنگ خنده کنان از خیابان رد می شدند و موهایشان را تاب می دادند... نگاهم روی پدری ثابت ماند که دست دختربچه ی پنج شش ساله ای را گرفته بود و با خنده با او صحبت می کرد.

خودم را با همه ی این ها غریبه می دانستم. احساس می کردم که از شهری دیگر آمده ام... دلم تنگ بود... برای همه چیز... برای روزی که از دانشگاه می آمدم و علیرضا دنبالم آمده بود... برای روزی که توی راه دانشگاه زمین خوردم و کیفم پاره شد و سیاوش سر رسید... برای شب هایی که توی تجریش با مارال گذرانده بودم... چشمم که به ون گشت ارشاد افتاد خنده ای عصبی کردم که به هق هق گریه هایم تبدیل شد... یاد حرف سیاوش افتادم که می گفت:

برای آدم هایی که دنیاشون به اندازه ی آینه ی میز آرایش توی اتاقشون کوچیکه، ترس به بزرگی ون های گشت ارشاده.

راست می گفت... چه قدر قبلا دنیایم کوچک بود... کوچک ولی دوست داشتنی بود... در مقایسه با آن چه گذرانده بودم پر از آرامش بود... چه قدر ترس هایم کوچک بود... بزرگ ترین ترسم همان ون های گشت بود. هیچ وقت نمی توانستم تصورش را بکنم که سعید قصد تعرض و کشتن من را می کند... .

داشتم به دنیای روزهای تکراری برمی گشتم... تازه آن روز بود که فهمیدم تکرار چه لذت عجیبی دارد... صدای غرش ابرها را شنیدم... داشت باران می آمد... یاد تنها شب رویایی و پر احساس زندگیم افتادم... شبی که سیاوش با همه ی شب های دیگر فرق می کرد... تنها شبی که یک مامور پلیس نبود... یک انسان معمولی بود. چشم از آن شهر برداشتم. سرم را پایین انداختم... دلم هوای آغوش مادرم را کرد... .

سرم را به شیشه تکان دادم و به آسمان سیاه نگاه کردم... خیلی زود قطره های باران روی شیشه فرود آمد و دیگر نتوانستم آسمان را ببینم... صدای بوق ماشین ها توی گوشم منعکس می شد... بغضم را فرو می دادم. خیلی بیشتر از آن زجر کشیده بودم که یادم بیاید خوشحالی به چی می گویند... فقط گنگ بودم. یک دفعه صدای آهنگی آشنا از ماشینی که کنارمان بود به گوشم رسید:



How I Need You

چقدر بهت نیاز دارم

How I grieve now you're gone

چقدر غمگینم ،و تو رفتی!

In my dreams I see you

در خیالاتم تورو می بینم

I awake so alone

بیدار که میشم تنهای تنهام

I know you didn't want to leave

میدونم که نمیخواستی منو ترک کنی

Your heart yearned to stay

قلبیت شوق موندن داشت

romangram.com | @romangram_com