#پارلا_پارت_329




خیلی چیزهاتون شبیه ولی خیلی چیزهاتونم فرق می کنه... احساس من به مهتاب دوست داشتن یا شاید عادت بود... از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و دوست بودیم... اون موقع که ازدواج کردیم مگه چند سالم بود؟ بچه بودم... از احساسات خودم هم سر در نمی اوردم... ولی یه چیزی رو می دونم... اونم اینه که جنس احساس من به تو با احساسم به مهتاب فرق می کنه... درسته که برای جفتتون حاضر شدم کوتاه بیام... همون طور که بدبخت اون بودم بدبخت تو ام هستم ولی عشقی که من به تو دارم و صد سال سیاه به مهتاب ندارم و نداشتم... اگه این پیشنهاد و دادم به خاطر تو بوده... به خاطر تو می خوام سیاوش و از بین ببرم... به خاطر آینده مون... سیاوش عین سایه دنبالمون می یاد... بذار راحت زندگی کنیم پارلا... دستش به من برسه من مردم... تو این و می خوای؟ می خوای من و به خاطر ساده بودن شهرزاد اعدام کنند؟ دارم بهش لطف می کنم که دست فرخ نمی دمش... باور کن! مرگ براش خیلی بهتر از کاراییه که فرخ باهاش می کنه. می بینی که هیچ راه چاره ای جز کشتنش نداریم... یه روزی اون جای برادرم بوده... ولی خیلی رک بهت می گم که من بین خودم و تو با اون خودمون و انتخاب می کنم.



علیرضا صورتم را ب*و*سید. من آهسته گفتم:



حالا می خوای کسی که جای برادرت بوده رو به خاطر من از بین ببری؟



علیرضا به روتختی زل زد و گفت:



من به خاطر تو خودمم حاضرم از بین ببرم... چه برسه به برادر... .



به دستش چنگ زدم و گفتم:



خواهش می کنم... آخه چطور می خوای این کار رو بکنی؟



علیرضا گفت:



خشایار این کار رو می کنه... وقتی من و تو رفتیم.



دوباره داشتم اشک می ریختم... التماسش کردم:

romangram.com | @romangram_com