#پارلا_پارت_328
یادش به خیر... چه قدر حال داد... دلمون خنک شد... طرفم فکر کرد که کار سیاوش بود... منظور سیاوش از اون حرفش این بود که یعنی به بزرگ ترهای محل خبر می ده ولی اون سوپریه بد برداشت کرده بود... اگه بدونی چه جوری سیاوش و تنبیه کردن... اگه من بودم ده بار اعتراف می کردم ولی سیاوش جیک نزد... از همون موقع همین طوری بود... ازش نمی شد حرف کشید... می بینی که! الانم همون طوریه... آخرش هم مهتاب رفت ما رو لو داد... آخه می دونی... .
علیرضا آهی کشید و گفت:
مهتاب سیاوش و دوست داشت... سیاوش محلش نمی داد. مهتابم بیشتر حریص می شد. بعضی وقت ها فکر می کنم دوست پسربازی هایش هم به خاطر همین بود... به خاطر این که توجه سیاوش رو جلب کنه... حالا می بینی که چه شباهتی به مهتاب داری؟... وقتی سیاوش شونزده هیفده سالش بود مامان بزرگش هم فوت شد... ظاهرا کس دیگه ای رو نداشت که بتونه پیششون بمونه... یکی از فامیل های دورشون که پلیس بود سرپرستیش رو قبول کرد... بعدا خود سیاوش هم پلیس شد... .
در دل گفتم:
نکنه سرهنگ یوسفی رو می گه؟ اون گفته بود که سیاوش رو از زمان نوجونیش می شناخت!
علیرضا خودش را بیشتر به سمتم کشید و گفت:
یه جورایی برام الگو بود... دوست داشتم مثل اون باشم... دوست داشتم مثل اون خوش قیافه باشم... اون قدر آقا باشم که همه ی محل ازم تعریف کنند و اون قدر مرد باشم... اون قدر قوی باشم که هیچ کس نتونه حرف از زیر زبونم بکشه... برعکس من که همه چیز رو با عصبانیت و با یه انفجار می ریزم بیرون، سیاوش همه چی رو می ریزه توی خودش... من می خواستم مثل اون باشم... خصوصا که مهتابم عاشقش بود... می دونی! یه جورایی الانم دوست دارم جای اون باشم... همون پایین افتاده باشم... با دست های بسته... ولی تو به خاطرم اشک بریزی و التماس کنی... بگی که اگه اون کسی که تو رو بیشتر از همه ی دنیا دوست داره من و بکشه، برای همیشه ازش متنفر می شی... حاضرم همه چیزم و بدم ولی جای سیاوش باشم... به خاطر احساسی که تو بهش داری... همون چیزی که من برای داشتنش حاضرم جونمم بدم... .
سر تکان دادم و گفتم:
مطمئنی من و به خاطر شباهتم به مهتاب نمی خوای؟
علیرضا پوزخند زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com