#پارلا_پارت_327
احساس کردم قلبم فشرده شد... همه ی موهای تنم سیخ شد... عجب زجر بزرگی! پشت ظاهر سرد و خونسرد سیاوش چه غمی وجود داشت... یاد لباس های همیشه مشکی اش افتادم... شاید برای همین همیشه سیاه می پوشید... من به خاطر مرگ بابای معتادم آن طور به هم ریخته بودم... معلوم نبود سیاوش چی کشیده بود... شاید برای همین خودش هم پلیس شده بود... .
علیرضا ادامه داد:
من ازش خیلی خوشم می یومد... هرچند که اون خیلی تحویلم نمی گرفت... آخه پنج شش سال ازم بزرگتر بود. من همیشه روش حساب برادر بزرگه رو داشتم... منیرخانوم بابت من خیلی نگران بود... آخه دستش امانت بودم... می ترسید من و بفرسته توی کوچه بازی کنم... می ترسید بیفتم زمین و دست و پای خودم و بشکونم... یا نمی دونم با بچه های بزرگتر دعوا کنم... انصافا هم همیشه به خاطر مهتاب باهاشون درگیر می شدم... از فحش دادن گرفته تا کتک کاری... منیرخانوم خیلی سیاوش و دوست داشت... می گفت خیلی آقاست... اون موقع ها سیاوش بعضی وقت ها برای دوچرخه سواری می یومد توی کوچه... همه یه جورایی ازش حساب می بردن... می دونی که! جذبه داره خیلی... اون وقت ها هم همین طوری بود. خلاصه یه بار یکی از پسرهای کوچه بالایی مهتاب و اذیت کرد... منم قاطی کردم... رفتم یه کتک کاری اساسی باهاش راه انداختم و حسابی خودم و آش و لاش کردم... همون موقع بود که منیرخانوم من و سپرد دست سیاوش... برای همین می گم می دونم آدم متعهدیه... سیاوش قول داد مراقب من باشه... یه جورایی جفتمون بهم احساس نزدیکی می کردیم... این که جفتمون پدر و مادر نداشتیم... خواهر و برادر نداشتیم... و با آدم های پیری زندگی می کردیم... .
علیرضا مکثی کرد... آهی کشید و ادامه داد:
از اون به بعد خیلی هوام و داشت. واقعا توی دلم روش به عنوان یه برادر بزرگ تر حساب باز کرده بودم. هرجا خودم و می انداختم توی دردسر سر می رسید... همیشه حمایتم می کرد. می دونی! حس خوبی داشتم... مراقبم بود.
در دل گفتم:
مثل حسی که من بهش دارم... همون طور که اون مراقبم بود.
علیرضا ادامه داد:
یادمه یه بار با سوپری سر کوچه لج کردیم... آخه فهمیده بودیم به ما جنس گرون می ده... سیاوش یه بار با طرف حرف زده بود و گفته بود که این کار رو نکنه... گفته بود اگه یه بار دیگه این کار رو بکنه از یه طریق دیگه وارد می شه... هم زمان من و دو سه تا از بچه ها از توی جوی آب محله های پایین تر موش در آوردیم و انداختیم توی انبار یارو... نفس جنساش به فنا رفت... .
علیرضا خندید و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com