#پارلا_پارت_326




سر تکان دادم و گفتم:



این طور نیست... .



علیرضا شانه هایم را گرفت. من سرم را پایین انداختم. او گفت:



سرت و بلند کن... نگام کن... .



به حرفش گوش کردم. علیرضا که خوشبختانه داشت مهربان می شد گفت:



می دونی من چند ساله که سیاوش و می شناسم؟



با سر جواب منفی دادم. علیرضا گفت:



از همون موقع که رفتم خونه ی منیر خانوم...



************************************************** ***



نمی گم که خیلی خوب همدیگه رو می شناسیم... ولی دورادور با هم در ارتباط بودیم... بچه محل بودیم... اون نوه ی یکی از همسایه های منیرخانوم بود... مامان بزرگش می گفت خانواده ش برای یه سفر تفریحی می رن سمت شمال... توی راه تصادف می کنند. مامان و باباش فوت می شن و برادر بزرگترش می ره توی کما... چند سال توی کما بود... شاید شش یا هفت سال... بعدش هم فوت شد... سیاوش اون موقع ده ساله ش بود. پلیس هیچ وقت نتونست کسی که به ماشینشون زد و رفت رو پیدا کنه... می دونی! مامان بزرگش خیلی نگران بود. می گفت سیاوش همه چی رو می ریزه توی خودش... می گفت می بینه که این بچه داره جلوی چشمش آب می شه ولی نمی تونه برایش کاری بکنه... .

romangram.com | @romangram_com