#پارلا_پارت_325
با صدایی لرزان گفتم:
تو فلجش کردی؟
علیرضا گفت:
من نه... فرخ احساس خطر کرد و اون دستور و داد.
چیزی نگفتم... علیرضا گفت:
ببین پارلا... من نمی تونم تو رو نشون فرخ بدم... ولی می تونم فرخ رو پیدا کنم و سیاوش و تحویلش بدم... این طوری زنده می مونه... من هیچ چاره ای جز این ندارم.
با بغض گفتم:
که فرخ اونم فلج کنه؟...فقط ولش کن... بذار همین جا بمونه... وقتی از ایران خارج شدیم بهشون بگو که ولش کنند.
علیرضا گفت:
تا آخر دنیا دنبالمون می یاد.
romangram.com | @romangram_com