#پارلا_پارت_324
علیرضا اخم کرد و گفت:
هیچکس... .
خنده ای عصبی کردم که تبدیل به گریه شد... گریه ای عصبی! در همان حال داد زدم:
نمی خوام شوهرم یه قاتل باشه... تو که یه عوضی روانی مت*ج*ا*و*ز هستی... نمی خوام قاتلم باشی... می فهمی؟ تازه داشتم ازت ممنون می شدم... تازه داشتم دوباره بهت علاقه مند می شدم... اون قدر آدم نامتعادلی هستی که نمی تونم تصمیم بگیرم باید ازت خوشم بیاد یا باید ازت متنفر باشم... به خدا اگه بکشیش دیگه هیچ جوری نمی تونی دلم و به دست بیاری... خیلی آشغالی اگه بکشیش... اگه به خاطر این بکشیش که علاقه ی من و بهش از بین ببری تا ابد ازت متنفر می شم. چه جوری فکر می کنی که بعد از این کارت ممکنه دل من باهات صاف شه؟
سرم را پایین انداختم و فین فین کردم... اشک هایم روی روتختی صورتی رنگ ریخت. علیرضا سکوت کرده بود. من هم مثل ابر بهار اشک می ریختم. نه هیچ ابزاری داشتم و نه دستم به جایی بند بود... اشک هایم از سر ناتوانی بود. در دل گفتم:
خدایا! یه فرصت بهم بده که کارهای سیاوش و جبران کنم... این علاقه به درک! حداقل بذار بهش دینم و ادا کنم... .
علیرضا جلو آمد. رو به رویم روی تخت نشست. خیلی آرام ب*غ*لم کرد و موهایم را ب*و*سید. پشتم را نوازش کرد و بهم اجازه داد که توی ب*غ*لش گریه کنم. من هم که آن قدر عصبی و به هم ریخته بودم که مغزم کلا مختل شده بود. دستم را دور گردنش انداختم. کم کم آرام شدم. او موهایم را نوازش کرد و آهسته گفت:
پس بهت گفته بود... ماجرای شهرزاد و کامل می دونست.
در دل گفتم:
و طاهره... و رعنا!
romangram.com | @romangram_com