#پارلا_پارت_323
در دل گفتم:
یعنی اگه تا الان نمی خواست این کار رو بکنه الان مصمم شد!
دوباره ضعیف شدم.... ترس ضعیفم می کرد... توی زندگیم یاد گرفته بودم با همه چیز مقابله کنم ولی ترس نه... نمی دانستم ترس را چطور می شود سرکوب کرد... التماس کردم:
بی خیال شو... خواهش می کنم... من و از خودت متنفر نکن.
علیرضا سر تکان داد... داشت دوباره دیوانه می شد. صورتش کبود شد... نفس هایش تند شد. سرم را پایین انداختم... دوست نداشتم ببینم که رگ گردنش دوباره متورم شده است... داد زد:
پس دوستش داری!
لب هایم را بهم فشردم. نفس عمیقی کشیدم... نمی دانم چرا این کار را کردم ولی زل زدم توی چشم هایش و گفتم:
آره!
قرمزی صورت علیرضا از بین رفت... ماتش برد... انتظار نداشت که من اعتراف کنم. من مکثی کردم... بعد آهسته گفتم:
برای همین می خوای بکشیش؟ اصلا چند نفر و تا حالا کشتی؟... چند نفر و کشتی که دیشب اون طور حرفه ای تیر و زدی توی مغز سعید؟
romangram.com | @romangram_com