#پارلا_پارت_322
چیزی نگفتم. علیرضا ادامه داد:
خیلی جذابیت داره... مگه نه؟... سکوت کردنش... مخفی کاری هاش... شخصیت مرموزش... حتی صورتش... جذابیت ظاهریش... آره! من احمق بودم که غیر از این فکر می کردم.
من که می ترسیدم علیرضا عصبانی بشود گفتم:
من کی گفتم ازش خوشم می یاد؟
علیرضا به سمتم چرخید و داد زد:
بس کن! دیگه انکار نکن! خودت نمی فهمی که چه قدر این موضوع تابلو اِ ؟
من با صدای بلندی گفتم:
تو انتظار داری من مثل خودتون باشم؟ راحت در مورد مرگ و زندگی دیگرون تصمیم بگیرم؟ من می دونم که دختر چشم و گوش بسته ای نبودم... می دونم هیچ وقت آدم خوبه نبودم ولی حداقلش اینه که آدمکش نیستم... من مثل شماها نیستم که راحت تفنگ بگیرم دستم و تیرش و توی مغز دیگرون خالی کنم. نمی تونم کنار وایستم و ببینم که یه نفر و می کشید فقط چون سر راهتون قرار گرفته. این چیزها توی خون من نیست... قرارم نیست به همچین چیزی تبدیل بشم!
علیرضا از جایش بلند شد. عصبی بود ولی داشت خودش را کنترل می کرد تا دوباره دیوانه نشود... داشت جلوی فوران احساساتش را می گرفت. با همان صدای لرزان گفت:
واقعا فکر می کنی من به دختری که این قدر دوستش دارم اجازه می دم که به جای من قلبش و به کس دیگه ای بده؟
romangram.com | @romangram_com