#پارلا_پارت_321




او این روزها را دیده بود... می دانست دارد به چه سمتی می رود... این را پذیرفته بود... ولی من نمی توانستم نسبت بهش بی تفاوت باشم... او جانم را نجات داده بود... چندین بار حمایتم کرده بود... یک لحظه همه چیز به مغزم هجوم آورد... یاد آن روز توی بازداشتگاه افتادم که به مامور پلیس اجازه نداد بهم توهین کند... وقتی در راه بازگشت از دانشگاه کیفم به شاخه گیر کرد و افتادم، او سر رسید و من را سوار ماشینش کرد... بهم توضیح داد که علیرضا خلاف کار است و خواست من را از ماجرا دور نگه دارد... آن روز که موتور سوار خواست کیفم را بکشد و بدزدد، او کمکم کرده بود... و آن شبی که مادر کسری بهم توهین کرده بود باز هم او حمایتم کرده بود... صدایش توی ذهنم می پیچید:



بیا بریم... با من بیا... من به کسی اجازه نمی دم تحقیرت کنه.



بغضم را فرو دادم... یادم افتاد که توی ماشین دستش را روی دستم گذاشته بود... حتی کادویی که برای قدردانی بهم داده بود یک کیف بود... آن زمان هیچ چیزی را در دنیا بیشتر از یک کیف نمی خواستم... همان کیف سورمه ای خوشگل! مهم نبود که او این کار را با علم به این که چه قدر به یک کیف نیاز دارم انجام داده بود یا صرفا فقط یک اتفاق بود... مهم این بود که کارش برایم یک دنیا ارزش داشت...یادم آمد که سرهنگ می گفت او برای نجات دادن من از دست مامورها خلاف دستورات عمل کرده بود... یاد آن موقع افتادم که توی کوهستان دستم را دور گردنش حلقه کرده بودم و با صداقت و با شیطنت گفته بودم:



الان داره بهم خوش می گذره.



چه قدر آن روز دور به نظر می رسید... و در نهایت... کاری که سیاوش برای نجات دادن من از دست سعید کرده بود... می دانستم باید عاقلانه رفتار می کرد و عکس العملی نشان نمی داد ولی... او من را نجات داده بود... من در عوض برای او چی کار کرده بودم؟ در عوض همه ی این کارها که حتی یکی شان هم یک انسان با وجدان را تا ابد مدیون می کرد، چی کار کرده بودم؟ فقط یک ردیاب توی گوشم گذاشته بودم که همان را هم نتوانسته بودم بهش برسانم... .



از طرفی من به سیاوش علاقه داشتم... از همه چیزش خوشم می آمد... از جدی بودنش... از لباس های سیاهش... از نگاه های خشکش... حتی از موهای کوتاه و مژه های بلندش... کسی مثل او هیچ وقت توی زندگیم وجود نداشت. توی تهران دور و برم پر بود از پسرهایی که قربان صدقه ام می رفتن... من علاقه ای به این تیپ پسرها نداشتم... من عاشق سکوت و شخصیت مرموز سیاوش بودم... برای من که حتی پدرم به داشتن و نداشتنم اهمیتی نمی داد، منی که برادر نداشتم،... منی که یاد گرفته بودم روی پای خودم بایستم، کسی مثل سیاوش یک استثنا بود... .



نفس عمیقی کشیدم... اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم. گفتم:



ولی وقتی برنگشت فهمیدم که گرفتینش... برای همین خواستم بیام پیداش کنم... می خواستم اگه تونستم دورادور مراقبش باشم... همین!



علیرضا رویش را به سمت دیگری کرده بود... نمی توانستم ببینمش... دعا می کردم که عصبی نشده باشد... می ترسیدم دوباره قاطی بکند. وقتی شروع به صحبت کردن کرد احساس کردم که صدایش می لرزد:



پس درست حدس می زدم... ازش خوشت می یاد... .

romangram.com | @romangram_com