#پارلا_پارت_320
حالا چه جوری کمکش می کردی؟ نقش تو چی بود؟ شاید واقعا پلیس مخفی باشی... پارلا! خدا بهت رحم کنه... چون اگه راست باشه هم خودم و می کشم هم تو رو.
من آهسته گفتم:
کمکش نمی کردم... من... .
علیرضا صدایش را بالا برد و گفت:
پس چی؟ اون فراریت داد... نداد؟... برگشت که جاسوسی کنه... تو برای چی برگشتی؟
اگر دروغ می گفتم علیرضا می فهمید... باید چی کار می کردم؟ یک دفعه چیزی به ذهنم رسید... تنها کاری که می توانستم بکنم ... شاید باید به روش سیاوش عمل می کردم... این که حقیقت را پنهان کنم ولی دروغ هم نگویم... این بهترین راه بود... هرچند که ریسک بالایی داشت... ولی قضیه سر جان خودم و سیاوش بود... .
نفس عمیقی کشیدم. قلبم محکم در سینه می زد. دوباره مضطرب شده بودم. دست های یخ کرده ام را در هم قلاب کردم و گفتم:
وقتی فرار کردیم... اون گفت که می یاد سراغ شما... نگفت برای چی... نگفت می خواد چی کار کنه... گفت شاید دیگه برنگرده... گفت اگه برنگشت من برم... .
اشک توی چشم هایم حلقه زد. یاد آن روز افتادم که سیاوش بهم گفته بود:
شاید دیگه برنگردم... .
romangram.com | @romangram_com