#پارلا_پارت_319
پس کمک کرد! برای چی برگشت؟
جوابی ندادم... علیرضا گفت:
برای چی تو رو ول کرد و برگشت سمت ما؟
چشم هایم را باز کردم و سرم را پایین انداختم. می دانستم دیگر همه چیز دارد خود به خود رو می شود... پی بردن به اصل قضیه احتیاج به هوش زیادی نداشت... همه چیز واضح بود... علیرضا گفت:
برای برگشتن سیاوش خیلی دلیل می شه پیدا کرد... ولی برای برگشتن تو... دارم حس می کنم که خیلی کم می شناسمت... .
قلبم در سینه فرو ریخت. در دل گفتم:
اگه بفهمه برای چی برگشتم من و سیاوش و باهم می کشه... .
علیرضا گفت:
برگشتی که توی ماموریتش کمکش کنی؟ با همدیگه نقشه داشتید... از اولش! از همون موقعی که من سیاوش و دیدم که توی خیابون زیرب*غ*لت رو گرفت... مگه نه؟
کار داشت بیخ پیدا می کرد. می دانستم که ماجرا دیر یا زود رو می شود. علیرضا ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com