#پارلا_پارت_318




فکر می کنی اگه ولش کنم اونم ول می کنه؟ اگه حق با فرخ باشه و اون تا اون سر دنیا هم دنبال تو بیاد چی؟



فقط خدا می دانست که چه قدر دلم می خواست این حرف راست باشد. با این حال گفتم:



من نمی دونم فرخ از رو چه حسابی به این نتیجه رسیده... مگه من چند بار توی زندگیم سیاوش و دیدم؟



علیرضا گفت:



می دونی پارلا... همون روزی که به فرخ گفتم می خوام تو رو با خودم بیارم، بهم گفت که سیاوش دنبالمون می کنه. من با خودم فکر می کردم که امکان نداره این حرف راست باشه... سیاوش و می شناختم... اینم می دونم که اصلا عوض نشده... برای همین به نظرم محال بود که به خاطر یه دختر کار و زندگیش و ول کنه... ولی این کار رو کرد. پارلا سعی نکن بیشتر از این من و گول بزنی... می دونم خیلی چیزها بین تو و سیاوشه... از عکس العمل هات مشخصه... از کارهای سیاوش هم. بهم بگو... بگو که ماجرا چیه... اگه دیشب توی همین اتاق بهم جواب پس می دادی هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد. سیاوش نسبت به تو احساس تعهد می کنه... این همون احساسیه که یه روز نسبت به من داشت.



با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود بهش نگاه کردم... ماجرا چی بود؟ علیرضا ادامه داد:



چه چیزی باعث شده اون این حس و بهت پیدا کنه؟



قلبم به تپش درآمد. نمی دانستم باید چی بگویم... چه جوابی باید می دادم؟ حس سیاوش تعهد بود؟ جواب علیرضا را چی باید می دادم؟ می دانستم علیرضا ول کن این ماجرا نیست. می دانستم که نمی توانم خالی ببندم... گیر کرده بودم. علیرضا پرسید:



اون روز که غیب شدی... بهتره بگم در رفتی... سیاوش بهت کمک کرد؟



چشم هایم را بستم... علیرضا با لحنی تمسخرآمیز گفت:

romangram.com | @romangram_com