#پارلا_پارت_317
دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بی اختیار بلند گفتم:
چی داری می گی؟
علیرضا ابرو بالا انداخت و نگاهم کرد. با دست پاچگی خراب کاریم را جمع و جور کردم و گفتم:
می دونی این چندمین نفره که امروز قصد جونش و کردی؟
علیرضا فقط نگاهم کرد... با یک حالت خیلی بد! انگار من را زیر اشعه ی ایکس گرفته بود و داشت مغرم و افکارم را بررسی می کرد... نمی دانستم باید چی کار کنم... مشخص بود که علیرضا می خواهد میزان حساسیت و شاید احساس من را نسبت به سیاوش بسنجد. من هم که آخر آدم تابلو!
خشایار که احساس خطر کرده بود و کاملا متوجه شده بود که ممکن است یک بحث و شاید دعوای اساسی بین من و علیرضا شروع شود، بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در را بست. علیرضا صاف نشست و گفت:
ببین پارلا... اینی که این پایینه پلیسه... دستش به من برسه من اعدام می شم... باور کن اگه چاره ی دیگه ای داشتم این پیشنهاد و نمی دادم... .
وحشت زدگی داشت جای خودش را به عصبانیت می داد. وسط حرف علیرضا پریدم و گفتم:
خیلی راحت! می تونی ولش کنی. مغزت فقط راه های خلاف و می بینه.
علیرضا سر تکان داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com