#پارلا_پارت_316


علیرضا نفس عمیقی کشید. من یخ بسته بودم... از طرفی خوشحال بودم که شعور علیرضا رسیده و دیگر قرار نیست به دیدن فرخ برویم... از طرف دیگر... معلوم نبود که من بتوانم فرار بکنم یا نه... .



یک بار دیگر آرزوی مرگ کردم... خشایار گفت:



پس تکلیف این پلیسه چی می شه؟ چطوری به فرخ برسونیمش؟



علیرضا شانه بالا انداخت و گفت:



نمی دونم... یا از خارج ایران تو باید باهاش تماس بگیری و سیاوش رو تحویلش بدی... البته من هیچ میلی برای کمک کردن به فرخ ندارم... فکر کنم سیاوش یه بار اضافیه... برای چی باید این لطف و به فرخ بکنم و همچین آدم باارزشی و بهش بدم؟



خشایار ابرو بالا انداخت و گفت:



یا اینکه چی؟



علیرضا با خونسردی گفت:



یا این که باید بکشیمش... .



*********************************



romangram.com | @romangram_com