#پارلا_پارت_315


برو دنبال تیم عزت... از ایران خارج می شیم... تو می ری دنبال زندگیت... من و پارلام می ریم سمت اروپا.



خشایار اخم کرد و گفت:



تیم عزت؟ ... اونا که... مطمئنی پیش فرخ نمی ری؟



علیرضا آن قدر بد به خشایار نگاه کرد که او ساکت شد. علیرضا با تحکم گفت:



برو دنبالشون... همین امشب راه می افتیم.



قلبم در سینه فرو ریخت... حالا چی؟ چرا این طوری شد؟ پس ... پس سرهنگ چطوری می خواست من را نجات بدهد... ما که پیش فرخ نمی رفتیم! آن قدر از این حرف شکه شدم که چشمم سیاهی رفت. چشم هایم را بستم تا علیرضا متوجه حال خرابم نشود... پس ماموریت سیاوش چی می شد؟ لب هایم را گزیدم... همه چیز خراب شده بود.



خشایار نتوانست جلوی خودش را بگیرد... مخالفت کرد و گفت:



آخه این چه کاریه؟



علیرضا قاطی کرد و داد زد:



برگردم پیش کسی که دستور داده بود زنم و بکشن؟ برگردم که اون جا این کار و بکنه؟... می دونی! دیگه نمی خوام هیچ وقت ببینمش... حالم ازش بهم می خوره... دیگه نمی خوام ببینمش... اون از کاری که با سیمین کرد... اینم از کاری که می خواست با پارلا بکنه.... ازش متنفرم!



romangram.com | @romangram_com