#پارلا_پارت_314
خشایار گور خودش و با این حرف کند!
پیش بینی ام درست از آب درآمد. علیرضا داد زد:
روتو کم کن... لطف کردم زنده نگهت داشتم. فهمیدی؟... سرت و بلند کن! با توام!
خشایار سرش را بلند کرد و تکیه اش را از دیوار برداشت. حساب کار دستش آمده بود. با لحن مودبانه تری گفت:
آخه... حالا باید چی کار کنیم؟ چه جوری با فرخ تماس بگیریم؟ فقط سعید بود که می تونست باهاش ارتباط برقرا کنه... علیرضا... من فقط راه و تا کوهستان بلدم. نمی دونم بعد از اون باید کدوم تیم و ببینی... نمی دونم باید چه جوری باهاشون تماس بگیری... من نمی دونم چه جوری باید بری پیش فرخ.
علیرضا خیلی محکم گفت:
من نمی رم پیش فرخ!
چشم های خشایار از تعجب چهار تا شد. من هم از جا پریدم و با شگفتی به علیرضا نگاه کردم. خشایار با صدای ضعیفی گفت:
یعنی چی؟ پس می خوای چی کار کنی؟... تو که نمی تونی توی ایران بمونی!
علیرضا دستی به صورتش کشید... مکثی کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com