#پارلا_پارت_313
علیرضا با سر جواب منفی داد و گفت:
به اندازه کافی فکر و خیال توی سرم بود... .
یک لحظه دلم برایش سوخت... لحظه ی بعد در دل گفتم:
حقشه! دیوونه! من و پیش سعید و خشایار انداخت... الهی از عذاب وجدان بمیره!
از این احساسات متضاد خسته شده بودم. توان تصمیم گیری نداشتم... نمی دانستم بالاخره باید از او ممنون باشم یا باید ازش متنفر باشم... او دیشب به خاطر من آدم کشته بود... شانس خودش را برای خارج شدن از ایران از بین برده بود... چطور می توانستم نسبت بهش بی تفاوت باشم؟
علیرضا خودش را بیشتر به سمتم کشید... ب*غ*لم کرد و تک تک زخم های صورت و گردنم را با عشق ب*و*سید. اول او را پس زدم و گفتم:
ولم کن... به خدا از هرچی مرده بدم می یاد.
ولی بعد تسلیم شدم... بعد از یک ماه تحمل خشونت و درد به آن عشق و محبت عمیق احتیاج داشتم. خوشبختانه علیرضا رعایت کرد و از حد خارج نشد. موهایم را نوازش کرد ولی چیز نگفت... من که آرام تر از ساعت های قبل شده بودم دوباره چشم هایم داشت گرم می شد که در باز شد. خشایار بدون اجازه گرفتن وارد اتاق شد. به دیوار کنار حمام تکیه داد... از صورتش مشخص بود که او هم تا صبح نخوابیده است. با لحنی که خستگی ازش می بارید گفت:
عروسک بازیت تموم شد؟
علیرضا نفس عمیقی کشید و من در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com