#پارلا_پارت_312


می فهمی؟... من و می کشن... بدون شک! سعید تنها کسی بود که می تونست نجاتم بده... من این شانس رو به خاطر تو از دست دادم... به خاطر غیرتی که روت دارم... به خاطر نجات دادن جونت... به خاطر این که دوستت دارم... .



علیرضا دستم را گرفت. دوست داشتم دستم را از دستش بیرون بکشم ولی نه قدرت لجبازی کردن را داشتم و نه حوصله ی موعظه های علیرضا را. برای همین فقط رویم را به سمتی دیگر کردم. سر تکان دادم و گفتم:



بازم می خوای حرف های تکراری بزنی؟



علیرضا صدایش را بالا برد و گفت:



چی کار کنم اگه از این حرف ها نزنم؟ من چی کار کنم که باورم کنی؟... هم با عمل هم با حرف نشونت دادم که دوستت دارم... واقعا دیگه نمی دونم... نمی دونم... .



علیرضا از جایش بلند شد. با اعصاب خوردی وسایلش را توی کشوی دراور زیر و رو کرد. مسواکش را در آورد و وارد دستشویی شد و در را محکم به هم کوبید.



من غلتی توی رختخواب زدم. می دانستم که احساسش به من راست است ولی این موضوع هیچ حسی توی من ایجاد نمی کرد... خوشبختانه آن قدر خوابم می آمد که دیگر فرصتی پیدا نکردم که به خاطر احساسات متضادم به علیرضا دچار خود درگیری بشوم.



آن شب کاب*و*س های وحشتناکی دیدم... خوابم تکرار خشونت هایی بود که تا به آن روز شاهدش بودم... انگار محکوم شده بودم یک بار دیگر توی ذهنم کارهای و*ح*ش*یانه ی سعید را تحمل کنم... آن قدر خوابم طبیعی بود که مرتب با جیغ و ناله و فریاد از خواب می پریدم. آن شب واقعا علیرضا صبر و حوصله به خرج داد. هر بار که من جیغی وحشتناک می زدم و با گریه از خواب می پریدم علیرضا با محبت ب*غ*لم می کرد و من آن قدر بی پناه و بدبخت بودم که چاره ای جز پناه بردن به آغوش او نداشتم. از کمبود خواب و از خستگی گیج بودم و به خاطر کاب*و*س های وحشتناکم وحشت زده. نمی توانستم در آن شرایط تصمیم بگیرم که باید از علیرضا متنفر باشم یا نه. ب*و*سه هایی که به موهایم می زد و نوازش هایش آرام ترم می کرد. آن قدر خسته بودم که زمزمه هایش را نمی شنیدم. همین که آرام می شدم دوباره می خوابیدم... و بعد کاب*و*س بعدی شروع می شد... جنازه سعید... و دوباره از خواب بیدار می شدم... علیرضا من را آرام می کرد و دوباره می خوابیدم... بعد عماد به خوابم آمد.... بدترین کاب*و*س آن شبم شکنجه شدن سیاوش بود... با این که همچین چیزی را از نزدیک ندیده بودم ولی چون آن شب خیلی بهم خوش گذشته بود! ذهنم این تصویر را ساخته بود... وقتی نور خورشید به صورتم خورد و از خواب بیدار شدم احساس می کردم بدنم له شده است و اصلا نخوابیده ام. خسته بودم... هم روحی و هم جسمی. سوزش زخم های گردن و صورتم بیشتر شده بود. ناله ای کردم و غلتی زدم. با دیدن علیرضا که در فاصله ی نیم متری ام روی تخت نشسته بود خواب از سرم پرید. داشت با یک دسته از موهای فرم بازی می کرد... هیچ فرقی با دیشب نکرده بود... هنوز ناراحت و گرفته به نظر می رسید. آن علیرضا با صورت سرخ و دیوانگی هایش کجا، این علیرضا با آن صورت مظلوم و ناراحت کجا!



بی اختیار گفتم:



خوابیدی اصلا؟



romangram.com | @romangram_com