#پارلا_پارت_311


علیرضا سر تکان داد و گفت:



می دونم... بهت حق می دم... ولی... فقط ازت می خوام که حساب من و با بقیه جدا کنی.



پوزخندی زدم. در دل با تحکم به اشکی که توی چشمم حلقه زده بود گفتم:



الان نه! بسه! الان نه!



لب هایم را به هم فشردم... بغضم را فرو دادم و گفتم:



آره حساب تو با اونا سواست... چون تو بهشون این دستور و دادی... اونام اطاعت کردن دیگه... تو از همشون بدتری... .



می دانستم که علیرضا تصورش را هم نمی کرد که سعید و خشایار همچین کاری با من بکنند و دستوری مبنی بر این کار نداده بود... ولی در آن شرایط میل عجیبی برای بی انصاف بودن داشتم. بیشتر از ظرفیتم رنج کشیده بودم و دلم می خواست هر چیزی که بهم گذشته بود را سر یک نفر خالی کنم... چه کسی بهتر از علیرضا؟



علیرضا نگاهی رنجیده بهم کرد و گفت:



پارلا... می دونم توی شرایطی نیستی که بتونی منطقی عمل کنی ولی واقعا ازت می خوام به کاری که امشب کردم فکر کنی... متوجه می شی؟ من سعید رو کشتم... تنها شانسی که برای ارتباط برقرار کردن با فرخ داشتم... تنها کسی که می تونست من و از ایران خارج بکنه... بذار این طوری بهت بگم... اگه من و توی ایران دستگیر کنند اعدامم می کنند... .



علیرضا سر تکان داد و ادامه داد:



romangram.com | @romangram_com