#پارلا_پارت_310
در حمام را باز کردم و وارد اتاق شدم. علیرضا توی اتاق نبود. نفس راحتی کشیدم. می خواستم به سمت تختخواب بروم و قبل از این که سر و کله ی علیرضا پیدا بشود دراز بکشم و خودم را به خواب بزنم. یک دفعه چشمم به تصویر خودم در آینه ی میز آرایش افتاد. آن قدر از دیدن آن دختر رنگ پریده و لاغر با صورت زخمی توی آینه وحشت کردم که ترسیدم و رویم را برگرداندم. یک لحظه نفسم بند آمد... چطور من به آن دختر تبدیل شده بودم؟ دست لرزانم را به صورتم کشیدم... باقی مانده ی و*ح*ش*ی بازی های سعید صورتم را کبود و زخمی کرده بود. آن قدر هول کردم که توی رختخواب خزیدم و پتو را روی سرم کشیدم. از گریه کردن بیشتر از همیشه متنفر شده بودم... برای همین سعی کردم به خودم نوید روزهای خوش را بدهم و اشک نریزم. با این حال جلوی لرزش بدنم را نمی توانستم بگیرم. به خودم امید می دادم و می گفتم که به زودی ردیاب را به سیاوش می رسانم و آزاد می شوم. هرچند که امری محال به نظر می رسید ولی اگر این دل گرمی را هم از دست می دادم می مردم... .
حس خفگی بهم دست داد. پتو را از روی سرم کنار زدم و در همین موقع علیرضا وارد اتاق شد و چشم های بازم را دید. در دل گفتم:
ای تف به این شانس من!
علیرضا که گرفته به نظر می رسید با لحنی که ناراحتی از آن مشهود بود گفت:
چرا صدام نکردی که بهت لباس بدم؟
در جواب چشم غره ای بهش رفتم. علیرضا پوفی کرد... این کارش بیشتر عصبیم کرد... پوف کردن یعنی چی؟ یعنی انتظار داشت بعد همه ی آن ماجراها خودم را توی ب*غ*لش بیندازم؟!
او لبه ی تخت نشست و گفت:
یه لحظه بهم گوش بده پارلا.
با صدای ضعیفی گفتم:
بسه علی... می خوام بخوابم... به خدا هرچیزی که امشب اتفاق افتاد بیشتر از حد تحملم بود... خیلی بیشتر.
romangram.com | @romangram_com