#پارلا_پارت_309
من سرم را پایین انداخته بودم و با دستم منگوله های روی روتختی صورتی رنگ را می پیچاندم. علیرضا که انزجار من را از خودش دید برای حفظ غرورش یا به خاطر واکنش های عصبی و لرزش های محسوس بدن من گفت:
آب حموم داغه... اگه می خوای بری... .
و با دست به در حمام که توی اتاق باز می شد اشاره کرد. من لحظه ای مکث کردم. حوصله ی حمام کردن نداشتم ولی واقعا می خواستم از علیرضا دور بشوم. برای همین از جایم بلند شدم و بدون هیچ حرفی وارد حمام شدم.
لباس هایم را در آوردم و آویزان کردم. با چشم به دنبال حوله گشتم. دور تا دور حمام را نگاه کردم. یک وان کنار سبد لباس ها بود. رادیاتور کاملا گرم بود و توی قفسه چند تا شامپو گذاشته بودند. یک دفعه به خودم آمدم. پوزخندی زدم... چند دقیقه ی پیش نزدیک که بهم ت*ج*ا*و*ز بشود، گوش سیاوش را با فندک سوزانده بودند و علیرضا جلوی چشمم سعید را کشته بود... آن وقت من دنبال حوله ی تمیز می گشتم!
خوشبختانه علیرضا در زد و بدون هیچ حرفی یک حوله به دستم داد. با بدبینی حوله را بو کردم. بوی نرم کننده می داد. مشخص بود که تمیز است. خیالم راحت شد. حوله را هم آویزان کردم. وان را پر آب کردم و خواستم وارد آن شوم که یاد ردیاب توی گوشم افتادم. دستم را با حوله خشک کردم و ردیاب را در آوردم و یک جای خشک گذاشتمش... نمی دانستم اگر آب بهش بخورد از کار می افتد یا نه. با بدبینی یک بار دستگیره ی در حمام را گرفتم تا ببینم جدا قفل است یا نه... آخر از علیرضا بعید نبود که یک دفعه توی حمام بپرد. یک لحظه وسوسه شدم که ردیاب را زیر پایم بندازم و خوردش کنم... در آن صورت سرهنگ با نیروی ضربت سر می رسید و کار را تمام می کرد... آن وقت من آزاد می شدم... دستم را به سمت ردیاب دراز کردم... ولی... نمی توانستم بعد این کارهایی که سیاوش برایم کرده بود ماموریتش ،که ظاهرا خیلی هم برایش مهم بود، را خراب کنم.
آهی کشیدم و به سمت وان رفتم... خواستم وارد وان بشوم که منصرف شدم. وان را خالی کردم و زیر دوش ایستادم... با خودم هم درگیر شده بودم. پاهایم ضعف می رفت برای همین زیر دوش نشستم... همان طور که آب گرم از سر و رویم می چکید زانوهایم را ب*غ*ل کردم. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشم هایم را بستم. بالاخره بغضم ترکید... از خودم و از بدنم بدم می آمد. از همه ی مردهای عالم متنفر شده بودم... خدا را شکر می کردم که سعید مرده بود... با این که دقیقا ندیده بودم علیرضا او را چطور کشت ولی می توانستم به خوبی تصور کنم... یادم آمد که آخرین لحظه با شانه به سینه ی خشایار زده بود و دستش را آزاد کرده بود... می توانستم تصور کنم که با سرعت دستش را زیر کتش برده بود... اسلحه را بیرون کشیده بود و تیراندازی کرده بود... یک لحظه با تمام وجود ممنونش شدم... او جانم را نجات داده بود... اگر او نبود سعید من را می کشت... بالاخره یک روز من را می کشت... علیرضا نجاتم داده بود... انگار واقعا دوستم داشت... تازه داشتم عمق احساسش به خودم را درک می کردم... علیرضا چند بار آن طور تیراندازی کرده بود که با مهارت درست به وسط پیشانی سعید زده بود؟ چند نفر را این طور کشته بود؟... به خودم لرزیدم... یعنی واقعا چه کسی در اتاق ب*غ*لی انتظارم را می کشید؟... یک قاتل؟
هر چه قدر بیشتر می گذشت به محسنات اخلاقی علیرضا هم اضافه می شد! اول روانی... مت*ج*ا*و*ز ... و بعد قاتل!
این حال نمی توانستم عمیقا سپاس گزار این لطفش به خودم نباشم... ولی... خب... سعید داشت به من ت*ج*ا*و*ز می کرد... و این دقیقا همان کاری بود که علیرضا با آن سه دختر کرده بود... چه فرقی بین او و سعید بود؟ سرم درد گرفت... دوباره برگشته بودم به نقطه ی اول! غوغایی در وجودم به پا بود... از یک طرف ممنون علیرضا می شدم... از یک طرف ازش متنفر می شدم... اعصابم بهم ریخت و ترجیه دادم به چیز دیگری فکر کنم... ولی مگر می شد؟
از جایم برخاستم. لیفی برداشتم و حسابی رویش صابون زدم... یک بار... دو بار... سه بار ... چهار بار... نزدیک هفت بار پوستم را با لیف سابیدم... احساس می کردم هیچ جوری جای دست های سعید از روی بدنم نمی رود. تمام پوستم قرمز شده بود ولی من دست بردار نبودم. آخر سر با ناامیدی روی زمین نشستم و دوباره گریه را سر دادم. چرا علیرضا من را دست آن دو تا نامرد سپرده بود؟ چرا؟ یاد حرکت سیاوش افتادم... دلم گرم شد... اولش فکر کرده بودم که نسبت به من بی تفاوت است ... چه قدر در همان چند ثانیه ای که نگاه بی تفاوتش را به خودم دیده بودم زجر کشیده بودم... ولی... بهم ثابت شد که بی تفاوتی اش برای این بود که سعید و خشایار من را وسیله ی حرف کشیدن از او قرار ندهند... بی اختیار لبخندی زدم... چه قدر به موقع و چه قدر حساب شده عمل کرده بود... چه قدر احمق بودم که حسرت این را می خوردم که فقط یک شب خوب و پر احساس را کنار او تجربه کرده بودم... چه اهمیتی داشت که او دستش را روی دستم بگذارد یا بازویم را بگیرد یا مثل پسرهای دیگر حرف های عاشقانه بزند؟... اگر از این حرف ها می زد که دیگر برای من سیاوش نمی شد... آن وقت فرق او با علیرضا چی بود؟... همین که به سعید اجازه نداد و بیشتر از این پیش برود و با زرنگی علیرضا را به گاراژ کشیده بود برای من یک دنیا ارزش داشت... .
ذهنم دیگر در آن حمام حضور نداشت... به سمت گاراژ کشیده شده بود... به سمت سیاوش... حیف که سیاوش در ذهنم آن قدر نفوذناپذیر بود که هیچ رویا و خیال شیرینی را نمی توانستم با او تصور کنم... هرچند که دوست نداشتم او را مثل پسرهای دیگر توی ذهنم به گند بکشانم... نمی خواستم تصوری از ب*و*سه و لمس بدنش داشته باشم... همان بهتر که در ذهنم هم مثل واقعیت مرزی در مورد او وجود داشت... سیاوش با مرزهایش برایم عزیز شده بود... مردانگی اش مثل مردهای دیگر به مهارتش در توانایی های جنسی اش نبود... مردانگی اش به چیزی بود که درون خودش بود... به چیزی بود که نمی توانستم توصیفش کنم ولی قلبم را پر کرده بود... با تمام وجود احساسش می کردم... و مانع شده بود که با آن چیزهایی که آن شب دیده بودم دچار جنون شوم... اگر احساسم به او نبود همان شب خودم را می باختم... خورد می شدم و دیگر چیزی ازم باقی نمی ماند. من از سیاوش نه ب*و*سه می خواستم و نه عشق ورزیدن... مردانگی، سکوت و حمایت هایش خیلی برایم ارزشمندتر از عشق ورزیدن های جسمی بود.
romangram.com | @romangram_com