#پارلا_پارت_308
علیرضا با همان لحن مهربانش گفت:
می خوام ببرمت تو.
از بالای شانه ی علیرضا به سیاوش نگاه کردم. سرش را بالا گرفته بود... نه اخم کرده بود و نه صورتش در هم رفته بود. او هم به چشم های من نگاه می کرد... نگران به نظر می رسید... شاید هم من دوست داشتم او را این طور تصور کنم. تا زمانی که از گاراژ خارج شدیم نگاهش بهم بود... تنها مردی بود که در آن شرایط می خواستم ببینمش... .
سرم را در مقابل قطره های باران پایین گرفتم. حتی جای دست های علیرضا روی کمر و زانوهایم هم اذیتم می کرد. نمی دانستم به خاطر دیدن یک جنازه دارم گریه می کنم یا آن کاری که سعید باهام کرده بود.
علیرضا من را به سمت اتاقش برد. با صدای جیغ مانندی گفتم:
علی ولم کن! من و اونجا نبر!
علیرضا با لحنی آرامش بخشی گفت:
کاریت ندارم... تا خودت نخوای بهت دست نمی زنم.
با این حال آرام نشدم... دوست داشتم تنها باشم و به درد خودم بمیرم. فشار بغض را در گلویم احساس می کردم. با این که وارد محیطی شده بودم که هم در سایه ی حمایت علیرضا امن بود و هم گرمای مطبوعی داشت، باز هم می لرزیدم. علیرضا من را روی تخت گذاشت. صاف روی تخت نشستم و دست هایم را توی هم قلاب کردم. دیگر کنترلی روی اشک هایم نداشتم. خوش بختانه علیرضا از اتاق خارج شد. مانتوی پاره شده ام را از تنم در آوردم. چشمم به پلیور علیرضا افتاد که زیر آن مانتو به تن داشتم. سریع آن را از تنم در آوردم و روی تخت کوبیدم. چند لحظه از خشم نفس نفس زدم.
علیرضا دوباره وارد اتاق شد. نگاهی به پلیورش که روی تخت بود انداخت و اخم کرد. توی دستش یک لیوان چای بود. خدا می دانست که چه قدر دلم می خواست آن لیوان را ازش بگیرم... واقعا احتیاج داشتم که چای را بنوشم و از درون گرم بشوم. با این حال وقتی علیرضا لیوان را جلویم گرفت با دست محکم به دستش زدم. چای روی دست علیرضا ریخت. دستش سوخت و لیوان را رها کرد. لیوان روی سرامیک کف اتاق فرود آمد و شکست. صورت علیرضا به خاطر سوختگی دستش در هم رفت ولی به روی خودش نیاورد.
romangram.com | @romangram_com