#پارلا_پارت_307


باور کن خودمم نفهمیدم چی شد!... یه دفعه از جاش پرید و حمله کرد بهم... .



علیرضا داد زد:



بسه!



خشایار ساکت شد. علیرضا ادامه داد:



اگه بهت احتیاج نداشتم الان دراز به دراز کنار سعید افتاده بودی!



دستش را پایین انداخت. خشایار نفس راحتی کشید. سریع به سمت جنازه سعید رفت تا خودش را از علیرضا دور کند. علیرضا به سمت من چرخید. آهسته به سمتم آمد. جلویم زانو زد. دستش را به طرفم دراز کرد ولی همین که دستش به پوست گونه ام خورد من خودم را کنار کشیدم. از هرچی مرد بود چندشم می شد. علیرضا آهسته گفت:



نگران نباش... باشه؟ تموم شد!



لحن آرام و مهربانش حالم را بد می کرد. او دوباره دستش را دراز کرد ولی من او را پس زدم. اشک هایم دوباره داشت روی گونه هایم می ریخت... تعجب می کردم که هنوز اشکی برای ریختن برایم مانده است. تازه بغضم داشت می ترکید... هر چیزی که آن شب بهم گذشته بود توی ذهنم می چرخید. دوست داشتم سرم را روی زمین بگذارم و بمیرم.



علیرضا بدون توجه به واکنش های من یک دستش را دور کمرم انداخت و یک دستش را زیر زانوهایم انداخت و بلندم کرد. با صدایی لرزان گفتم:



نکن!



romangram.com | @romangram_com