#پارلا_پارت_306
علی... علی... چـ چـ چی... چی کار می کنی؟
علیرضا که دوباره داشت به نفس نفس می افتاد گفت:
برای چی شلیک کردی؟
خشایار دهانش را باز و بسته کرد... هیچ صدایی از دهانش خارج نشد. علیرضا داد زد:
هان؟ نمی شنوم!
خشایار به دست علیرضا چنگ زد و گفت:
من... من... من شلیک نکردم... سیاوش شلیک کرد.
علیرضا پوزخندی زد و گفت:
آره... واقعا قانع شدم... سیاوش! همونی که دستش بسته ست!
خشایار که هل کرده بود گفت:
romangram.com | @romangram_com