#پارلا_پارت_305


همه توی شک بودند. سرم را بلند کردم و با چشم به دنبال سیاوش گشتم. کنج دیوار نشسته بود. دستش هایش را دوباره به پشتش برگردانده بود... مثل همیشه خونسرد به نظر می رسید. سرش را پایین انداخته بود... اخم کرده بود. صورتش کمی در هم رفته بود که احتمالا به خاطر درد گوشش بود. چشم از او گرفتم و به دنبال کسی گشتم که به سعید شلیک کرده بود... همین که سرم را چرخاندم علیرضا را دیدم که بالاخره از چنگ خشایار خودش را آزاد کرده بود. اسلحه اش هنوز توی دستش بود. صورتش به حالت طبیعی برگشته بود... نه از خشم رگ گردنش متورم شده بود... نه صورتش قرمز شده بود. به سمت سعید رفت. اسلحه ی او را از زمین برداشت و به سمت مردی که تا چند دقیقه ی پیش به کمک خشایار او را گرفته بود، انداخت.



بالاخره خشایار سکوت را شکست و با لحنی که بهت زدگی از آن مشخص بود گفت:



این چه کاری بود که کردی؟



علیرضا سرش را به طرف او چرخاند. پوزخندی زد و گفت:



هنوز دکمه ی لباست رو نبستی خشایار... .



خشایار آب دهانش را قورت داد. سریع دکمه ی لباسش را بست و نیم نگاهی به من کرد... وحشت زده به نظر می رسید. علیرضا با تحکم به دو مردی که در تیم سعید بودند گفت:



جنازه ش و دفن کنید... زود باشید.



مردها از جایشان تکان نخوردند... یا شکه بودند یا هنوز فکر می کردند تحت فرمان سعید هستند. یک دفعه علیرضا داد زد:



گفتم زود باشید... یا نشون می دید که به دردم می خورید یا می فرستمتون همون جا که لیاقتتونه.



مردها با عجله به سمت جنازه ی سعید رفتند. علیرضا به سمت خشایار رفت. یقه ی او را گرفت. خشایار که به تته پته افتاده بود گفت:



romangram.com | @romangram_com