#پارلا_پارت_304


علیرضا فریاد زد:

بهت دستور می دم... .

سعید پوزخندی زد. سر تکان داد و گفت:

من از تو دستور نمی گیرم.

چشم های قرمز و گشاد شده اش را به سمت من چرخاند. لبخند شومی زد... .

علیرضا با شانه محکم توی سینه ی خشایار زد. فریاد خشایار به هوا رفت و دست علیرضا را ول کرد... و بعد...

.

.

.

پق!

صدای گلوله برای دومین بار در فضای گاراژ منعکس شد.



هم زمان با شنیدن صدای تیر دست هایم را روی چشم هایم گذاشتم... نفسم حبس شده بود... یخ بسته بودم... هیچ چیزی را حس نمی کردم... در کمال خوش وقتی متوجه شدم که جای گلوله را حس نمی کنم... شاید سعید طوری شلیک کرده بود که در جا مرده بودم... مرده بودم؟ پس حس رهایی بعد از مرگ چه ؟ چرا بعد از مرگم هم همه جا این قدر سرد است؟ چرا هنوز جای زخم های بدنم درد می کند؟ این دیگر چطور مردن است؟ ... پس من نمرده بودم... من زنده و... سالم بودم.



سکوت وحشتناکی برقرار شده بود... هیچکس یک کلمه هم حرف نمی زد... جرئت نداشتم دستم را پایین بیاورم. اگر گلوله به سیاوش خورده بود چی؟ قلبم در سینه فرو ریخت... اگر این طور بود... چطور باید به زندگیم ادامه می دادم؟ یک لحظه تصویر سیاوش جلوی چشمم آمد... سر به زنگاه من را از دست سعید نجات داده بود... .



دست های لرزانم را آهسته پایین آوردم. فرصت نکردم با چشم دنبال سیاوش بگردم. با دیدن جنازه ی رو به رویم رعشه ای بدنم را فراگرفت... چشم های سعید گشاد شده بود و دهانش نیمه باز بود. دست هایش به طرف باز بود و اسلحه هنوز توی دستش بود. صورتش غرق خون شده بود... با دیدن جای گلوله روی سرش حالت تهوع بهم دست داد. رویم را برگرداندم. قلبم به تپش در آمده بود. آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم تصویر او را برای همیشه از ذهنم بیرون کنم ولی نمی توانستم... دستم را جلوی دهانم گرفتم... اگر معده ام خالی نبود بالا می آوردم... از همه بدتر این بود که کسی صحبت نمی کرد.



سعید مرده بود ولی من هنوز داغی جای دست هایش را روی بدنم احساس می کردم... احساس می کردم جای دست هایش روی بدنم مانده است. گردن و گونه ام از جای گازهایی که گرفته بود می سوخت... تمام بدنم می لرزید و هیچ جوری نمی توانستم خودم را کنترل کنم و به خودم مسلط بشوم... صدای فریادم توی گلویم خفه شده بود و احساس می کردم حتی دیگر توانی برای ناله کردن ندارم.



romangram.com | @romangram_com