#پارلا_پارت_303


علیرضا قاطی کرد. دست او را ول کرد. با زانو محکم توی صورت سعید کوبید. سعید بینی اش را دو دستی گرفت و فریادش به هوا رفت. بدون شک او از علیرضا قوی تر بود ولی علیرضا طوری دیوانه شده بود که هیچکس نمی توانست با او مقابله کند.

خشایار و یکی از مردها علیرضا را گرفتند و او را عقب کشیدند. دو مرد دیگر به سمت سعید رفتند و هر کدام یکی از بازوهای او را گرفتند. سعید بینی خونی اش را ول کرد. از جا بلند شد. دست مردها روی بازوهایش شل شد... انگار آن ها هم از دیدن عصبانیت سعید ترسیده بودند. سعید که از خشم نفس نفس می زد و سینه اش تند تند بالا و پایین می رفت گفت:

بچه سوسول! تو چی از این دختر می دونی؟ هان؟ تو که نبودی ببینی چطوری برای سیاوش پرپر می زد.

دیگر من هم با آن فاصله می توانستم صدای نفس های صدادار علیرضا را بشنوم... کاملا ظاهر یک آدم روانی و دیوانه را پیدا کرده بود. چشم هایش در حدقه دو دو می زد. او را که می دیدم دوباره دست هایم یخ می زد. قلبم از هیجان محکم در سینه می زد.

سعید ادامه داد:

توی احمق چشمت و روی همه چی بستی... نمی بینی که یه چیزی بین این و سیاوش هست... می دونی فرخ برای چی اجازه داد که با خودت بیاریش؟... به خاطر سیاوش... مطمئن بود که سیاوش این دختره رو تا اون سر دنیا هم دنبال می کنه... می بینی که حدسش هم درست بود... اول این دختره غیب شد... بعد سر و کله ی سیاوش پیدا شد... بعد این دختره برگشت... .

علیرضا سعی کرد خودش را آزاد کند و به سمت سعید حمله کند ولی خشایار او را عقب کشید و مانع یک دعوای اساسی دیگر شد. علیرضا داد زد:

بار آخرته که اسم فرخ و می یاری... امشب خودم می کشمت... دیگه مهلت پیدا نمی کنی که برای بابای من خودشیرینی کنی... بگو... برای آخرین بار اسم بابام و بگو... بهت مهلت می دم یه بار دیگه ام اسمش و بیاری.

سعید فریاد گوش خراشی زد:

این دختره عماد و کشته... فقط اون بود که توی پایگاه راه آهن دکتر ویزیتش کرده بود... خودم سرنگ رو دیدم که توی گردن عماد خورده بود... این دختره عماد و کشته.

سعید دو تا مردی که گرفته بودنش را کنار زد و گفت:

ولم کنید... برید این مرتیکه ی و*ح*ش*ی رو بگیرید... مگه با شما دوتا نیستم؟ زود باشید.

مردها نگاهی به سعید که رئیسشان بود کردند... دست او را ول کردند... نگاهی به علیرضا کردند که پسر رئیس رئیسشان بود. گیج شده بودند و نمی دانستند باید چی کار کنند. من که با شنیدن اسم عماد گلویم خشک شده بود با وحشت به سعید زل زدم. سعید گامی به سمت من برداشت و گفت:

قسم خورده بودم که جلوی چشم علیرضا پرپرت کنم.

سعید اسلحه را از کمر یکی از مردها که نزدیکش ایستاده بود بیرون کشید. قلبم تیر کشید. نفسم در سینه حبس شد... خشک شده بودم. علیرضا تقلا کرد که خودش را آزاد کند. فریاد زد:

سعید حتی اگه فکرش رو بکنی قسم می خورم که ریز ریزت کنم.

خشایار و مرد درشت اندام به زور می توانستند علیرضا را نگه دارند. خشایار رو به دو مردی که کنار سعید ایستاده بودند گفت:

جلوشو بگیرید... چرا عین ماست وایستادید؟

ولی ظاهرا مردها توی تیم سعید بودند... برای دستور گرفتن به او نگاه می کردند. سعید دستش را صاف کرد و قفسه سینه ام را نشانه گرفت... پوزخندی زد و گفت:

زور نزن پسر! این دختر هیچ وقت قرار نبود تا آخرش با ما بیاد... قرار بود ازش استفاده کنیم که سیاوش و بکشونیم اینجا... بعد هم باید کلکش رو می کندیم... دستور م*س*تیقم فرخ بود... حالا هم دیگه بهش احتیاج نداریم.

romangram.com | @romangram_com