#پارلا_پارت_302
و کاب*و*س دیگری در راه بود... حرکات سعید باعث شده بود که خشایار هم وسوسه بشود. پشتش را به سیاوش کرد و به سمتم گام برداشت. گلویم از فشار بغض در حال منفجر شدن بود... نه از مشت زدن به بازوی سعید چیزی نسیبم می شد و نه لگد پراندن... کم کم احساس کردم این تقلا کردن هایم بیشتر موجب خوشحالی اش می شود... دست از این کار کشیدم. چشم هایم را باری دیگر باز کردم که نگاه آخر را به سیاوش بکنم که... .
سیاوش به سمت جلو خم شد. زانوهایش را توی شکم خم کرد... دست هایش را از زیر بدن انعطاف پذیرش رد کرد... با مچ دو دستش به زمین فشاری وارد کرد و از جا پرید. به سمت خشایار دوید و قبل از این که خشایار متوجه بشود او را به دیوار کوباند. قبل از این که خشایار عکس العملی نشان بدهد زانوی سیاوش محکم به شکمش خورد. خشایار خم شد و عقب عقب رفت. از میدان دیدم خارج شد. سعید تازه متوجه وضعیت شده بود. خودش را کنار کشید و من توانستم بچرخم. دیدم که سیاوش با همان دسته بسته اسلحه ی خشایار را پشت کمرش بیرون کشید. سعید داد زد:
اوه... .
صدای تیری که از حد فاصل من و سعید گذشت در گاراژ منعکس شد. همگی از جا پریدم و من جیغی کشیدم. یک آن سعید و خشایار خشک شدند. صدای گام هایی شتابان را شنیدم و حس کردم چند نفر آدم هر لحظه به گاراژ نزدیک می شوند. سیاوش پوزخندی به صورت بهت زده ی سعید زد. اسلحه را انداخت و با سرعت از میدان دیدم خارج شد.
خشایار زودتر از سعید به خودش آمد. سریع شروع کرد به بستن دکمه های بلیزش... قبل از این که سعید خودش را جمع و جور کند در گاراژ باز شد و من توانستم سه مرد با لباس های مشکی را ببینم که دم در ایستاده بودند... و پشت سرشان علیرضا وارد شد... نگاه وحشت زده و متعجبش اول روی دست خشایار که روی دکمه ی لباسش بود چرخید... بعد به جای گلوله روی دیوار که کمتر از نیم متر با من فاصله داشت نگاه کرد... چشمش هایش با دیدن اسلحه ی زیر پای خشایار گشاد شد... به مانتوی پاره شده ی من و ... در آخر به به سعید نگاه کرد. سعید که تی شرتش را دوباره تنش می کرد دستش را بالا آورد و گفت:
این جوری که به نظر می رسه نیست... بذار توضیح بدم.
دست های علیرضا مشت شد. در نور کم گاراژ احساس کردم که صورتش کاملا سرخ شد. رگ گردنش متورم و چشم هایش گشاد شد. مثل گرگ زخم خورده به سمت سعید دوید. قبل از این که سعید به خودش بیاید مشت محکم علیرضا توی صورتش خورد و او را با آن هیکل پرت کرد... بعد از لگد محکمی به شکمش فرود آمد و فریادش به هوا رفت. او به پهلو روی زمین افتاد و قبل از این که بلند شود لگد محکم علیرضا توی شکمش خورد. سعید ناله ای از درد کرد و گفت:
بذار حرف بزنم لعنتی!
تا به آن روز علیرضا را آن طور دیوانه ندیده بودم. چنان فریاد بلندی زد که نزدیک بود پرده ی گوشم پاره شود:
خفه شو عوضی! اینی که اینجاست زنمه... فهمیدی عوضی (...)! زنمه! می کشمت سعید... قسم می خورم که می کشمت... .
سعید عصبانی شد و بالاخره خودش را جمع و جور کرد. لگدی به ساق پای علیرضا زد و از جا پرید. مشت محکمی پای چشم او زد. علیرضا پرت شد عقب. خشایار و سه مرد دیگر هم زمان به سمت آن دو دویدند. خشایار بین آن دو نفر قرار گرفت. دست هایش را باز کرد و داد زد:
بسه!
علیرضا و سعید به طور همزمان یقه ی او را گرفتند و پرتش کردند عقب. مشت سعید توی شکم علیرضا خورد. علیرضا فریادی از درد کشید. با دو دست مشت سعید را گرفت و دستش را پیچاند. سعید دو زانو روی زمین افتاد، در حالی که علیرضا دست او را پشتش پیچانده بود. علیرضا در گوش او داد زد:
چه غلطی داشتی می کردی؟... زنده ت نمی ذارم... .
سعید که می ترسید تکان بخورد و دستش در برود در همان حال گفت:
ولم کن روانی! ... نمی فهمی چی می گی... این دختره داشت اعتراف می کرد... .
علیرضا فریاد زد:
من گفتم این طوری ازش حرف بکشی؟
سعید پوزخندی زد و گفت:
داشتم با ناز و نوازش ازش حرف می کشیدم.
romangram.com | @romangram_com