#پارلا_پارت_301
خشایار شکلکی با صورتش در آورد و گفت:
اون به خاطر چشم پاکیش بود... می خواست یه وقت از راه راست منحرف نشه... آخه اگه منحرف بشه با این دست های بسته چی کار می خواد بکنه؟ دستش به هیچ جایی بند نیست.
سعید شانه بالا انداخت و گفت:
آخه چطور آدمی که به خاطر اون دختره شهرزاد این همه خودش رو توی دردسر انداخت این قدر نسبت به یه دختر دیگه بی تفاوت می شه؟ همیشه فکر می کردم آدم غیرتی باشه... تو نذاشتی زیاد پیش برم خشایار... اگه نه تا حالا این پسره عین بلبل حرف می زد.
انگار سعید بدجوری حالش خراب بود... با وحشت به خشایار نگاه کردم. اگر او موافقت می کرد چی؟ اگر به سعید اجازه می داد چی؟ باید چی کار می کردم؟ اگر... اگر سعید کنترلش را از دست می داد و خشایار هم حریف او نمی شد چی؟ خشایار داشت فکر می کرد و این خبر بدی برای من بود... سعید منتظر جواب خشایار نماند. دوباره به طرفم آمد و من از وحشت جیغ بنفشی کشیدم. سعید که انگار سادیسم داشت خندید و بازوهایم را گرفت... برگشت و به خشایار گفت:
خشایار... می دونی چیه؟ یه چیزی به فکرم رسید... ببین! اگه علیرضا خیلی با این دختره پیش رفته باشه که این دیگه دختر نیست... اگه هم پیش نرفته باشه که نمی دونه دختره یا نه... .
چشم هایم از تعجب چهار تا شد. ناله ام در گلویم خفه شد. احساس کردم قلبم تیر کشید. یک لحظه از این شک وارده چشمم سیاهی رفت و حس کردم الان است که غش بکنم.
خشایار گفت:
بی خیال! دو تا مشت بزنیم توی شکم این پسره، دختره به حرف می یاد... مگه ندیدی چه دل نازکه؟
سعید با عصبانیت رو به او کرد و گفت:
به حرف بیاد که چی بشه؟ خوش به حال علیرضا بشه؟ من و تو آدم نیستیم؟ کارگر علیرضایم؟ اگه می خواستم ازشون حرف بکشم که تا حالا صد بار حرف زده بودن... یه بارم شده بزار به خودمون فکر کنیم... .
لبخند پلید خشایار نشانه ی موافقتش با این موضوع بود... سعید دست انداخت و شالم را از سرم کشید. داد زدم:
ولم کن و*ح*ش*ی! خیلی خب... حرف می زنم... می گم جریان چی بوده.
سعید پوزخندی زد و گفت:
باشه... حرف بزن... ولی بعدش حرف بزن... بذار اول یه کم خوش بگذرونیم بعد... برای حرف زدن فرصت زیاده... .
سعید دستش را روی دهانم گذاشتم و صدای بلند جیغم را خفه کرد. خشایار دوان دوان به سمت در گاراژ رفت. صدای زمزمه اش را می شنیدم... فهمیدم که دارد مامور دم در را دک می کند.... تمام تلاشم را برای کنار زدن سعید کردم... ولی... دستش را چنان محکم روی دهانم می فشرد که احساس می کردم دندان هایم در حال خرد شدن هستند. با تمام وجود جیغ می زدم ولی صدایم به جایی نمی رسید.
فقط از پشت پرده ی اشک هایم همه چیز را می دیدم... نه صدایی می شنیدم و نه دیگر توان جیغ زدن داشتم... جسمم به سختی تحت شکنجه بود... ولی روحم به سمت آزادی پر می کشید... بین گذشته و آینده به پرواز در آمده بود... بین روزهای پر از تکرار گذشته و رویاهای شیرین آینده که رو به تخریب بود... نه صدای پاره شدن مانتویم را شنیدم و نه حتی می توانستن صورت سعید را درست ببینم. از ترس یخ بسته بودم و سیل اشک هایم جاری شده بود... یک آن توجهم به سعید و حرکات و*ح*ش*یانه اش پرت می شد و یک لحظه ی دیگر بین روزهای نیامده و روزهای گذشته گم می شدم... نه اشک هایم دردی را دوا می کرد و نه توان پس زدن سعید را داشتم... به طرز عجیبی تصویر شهرزاد توی ذهنم می چرخید... چطور برای کمک کردن به او تردید کرده بودم؟... در دل فریاد زدم:
خدایا... من چرا نمی میرم؟ چرا همین الان من و نمی کشی؟ یعنی من برای همین به دنیا اومدم؟ یه عمر عروسک باشم توی دست این و اون و بعد این طور باهام رفتار بشه؟ خدا!
چشم هایم را بستم... نمی خواستم تصویر صورت و*ح*ش*ی و شیطانی سعید را ببینم... نمی خواستم تصویری از او در این حالت توی ذهنم بماند... سعید هر لحظه هیجان زده تر می شد... ثانیه به ثانیه حریص تر می شد... ولی هنوز فرصت باقی بود... خدایا! بهم کمک کن!
دلم به حال خودم و رویاهای شیرینم سوخت... سرم را کمی به سمت سیاوش چرخاندم... پلک زدم و اشک هایم از روی گونه هایم روی زمین چکید. با التماس نگاهش کردم... سرش را پایین انداخته بود... به زیباترین شب زندگیم فکر کردم... شبی که او دستش را روی دستم گذاشته بود... به اولین باری که با لمس پوست یک نفر لذتی روحانی برده بودم... دلم برای خودم می سوخت که سهمم از تجربه ی احساس فقط آن شب بود... توی ذهنم به هرچیزی چنگ می زدم... حس می کردم اگر بخواهم به سعید توجه نشان بدهم در جا سکته می کنم... .
romangram.com | @romangram_com