#پارلا_پارت_300
دستی به چشم چپ سیاوش کشید. من که حالت تهوع بهم دست داده بود دستم را جلوی دهانم گرفتم و سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و بالا نیاورم. به شدت می لرزیدم و کنترلم روی اعضای بدنم را از دست داده بودم... مطمئن بودم که اگر آن اتفاق بیفتد آن وسط غش می کنم... باید چی کار می کردم؟ چطور ممکن بود از آن وضعیت نجات پیدا کنم؟
سعید داد زد:
زود باش دیگه!
خشایار پوزخندی زد و گفت:
فرخ سالم می خوادش ها!
سعید حرف او را اصلاح کرد و گفت:
زنده می خوادش. همین قدر که بتونه حرف بزنه کافیه.
دست خشایار کمی به سمت بالا چرخید و من بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم... خشایار و سعید نگاه های معنی داری بهم کردند. من جلوی دهانم را گرفتم. خشایار گلوی سیاوش را ول کرد و دستش را پایین آورد. ایستاد و گفت:
آخه دختر! تو که تحمل نداری برای چی الکی مقاومت می کنی؟ راستش و بگو و همه چی رو تموم کن!
در دل گفتم:
باید چی کار کنم؟ آخه چی بگم؟ حتی اگه اعتراف کنم که می خواستم با سیاوش فرار کنم باید چه دلیلی برای برگشتنم بیارم؟
توی اوج استرس شروع به فکر کردن کردم... آن قدر برای فکر کردن عجله داشتم که متوجه شدم نمی توانم تمرکز کنم... چرا من توی خالی بستن ضعیف بودم؟... باید چی کار می کردم؟
خشایار که تا آن لحظه منتظر بود من متحول بشوم و جواب بدهم ناامید شد. با سر به سعید اشاره ای کرد. سعید نفس عمیقی کشید و گفت:
برگردیم سر مقوله ی غیرت یا یه کم روی جون سیاوش ریسک کنیم؟
خشایار خندید و گفت:
بابا این پسره بی غیرته! ندیدی چطور مثل ماست داشت این دختر و نگاه می کرد؟
سعید با زرنگی گفت:
ولی اولش سرش و اون وری کرده بود که چیزی نبینه.
romangram.com | @romangram_com