#پارلا_پارت_299


چیه؟ اقا پلیسه روی این دختره غیرت داری؟ اگه نداری چرا نگاهش نمی کنی؟

دوست نداشتم تسلیم بشوم. هرچی بیشتر تقلا می کردم سعید بدتر می شد. از پس او بر نمی آمدم. با یک دست دو دستم را گرفت و رویم خم شد. جیغ زدم:

چی کار می کنی آشغال؟

سعید در گوشم زمزمه کرد:

قبل از این که به خاطر عماد به درک بفرستمت می خوام لذت ببرم... .

دیگر داشتم می مردم. قلبم آن قدر محکم می زد که می ترسیدم از سینه ام بیرون بجهد. حالت تهوع داشتم و تمام بدنم یخ زده بود. در همین موقع چشمم به صورت بی تفاوت و خونسرد سیاوش افتاد... از ناراحتی حس مرگ بهم دست داد... قطره اشکی از چشمم پایین چکید... برای او انگار هیچ چیزی مهم نبود. هق هقم را در گلویم خفه کردم... من به خاطر آن آدم بی غیرت و بی تعصب خودم را توی دردسر انداخته بودم. با خونسردی فقط نگاه می کرد... نگاه می کرد که سعید چطور هر لحظه بیشتر به سمتم خم می شد... بیشتر و*ح*ش*ی می شد... بیشتر گرم می شد... بیشتر حریص می شد... دست های سعید که به بدنم چنگ می انداخت و نگاه های حریص خشایار که انگار بدش نمی آمد خودش هم یک امتحانی بکند عذابم نمی داد... نگاه های بی تفاوت سیاوش من را می سوزاند.

خوشبختانه خشایار که احساس خطر کرده بود گفت:

خب... خب... بسه سعید! این دختره دوست دختر علیرضاست... دو روز دیگه ناز و عشوه می یاد برای علیرضا و خرش می کنه.. اون وقت من و تو رو لو می ده. علیرضا رو هم که می شناسی... قاطی کنه خون جلو چشماش رو می گیره.

سعید من را به عقب هل داد و از جایش بلند شد. نفس عمیق و صداداری کشیدم. در دل هزار مرتبه خدا را شکر کردم که سعید بیشتر از این پیش نرفت. به شدت می لرزیدم و جای گازهای وحشتناک سعید را روی پوستم می مالیدم. مثل ابر بهاری گریه می کردم... حس تحقیر بهم دست داده بود... من یه بازیچه بودم... از دختر بودن خودم متنفر شده بودم... برای همه یک عروسک بودم... حتی برای سیاوش... پس چرا بهم گفته بود که نمی گذراد کسی من را تحقیر کند؟ یعنی همه اش دروغ بود؟

دوست نداشتم صدای گریه کردنم را بشنوند. از عالم و آدم متنفر شده بودم... از مادرم که من را به دنیا آورده بود... از پدرم که ما را ول کرده بود... از سرهنگ که من را دنبال این کار فرستاده بود... از سیاوش که بی تفاوتیش دیوانه ام می کرد... از علیرضا که علاقه ی کذایی اش به من باعث و بانی همه ی این دردسرها بود... و از خودم... از خودم برای وجود داشتنم بدم می آمد... از تک تک سلول های بدنم متنفر شده بودم... به خصوص از لاله ی گوش و گردنم... احساس می کردم جای دست سعید روی بدنم مانده است... به خودم لرزیدم. یک آن برای همه ی دخترهای دنیا متاسف شدم... از همه ی مردهای نامرد دنیا متنفر شدم... .

سعید دستی به صورتش کشید و به سمت سیاوش رفت. رو به خشایار کرد و گفت:

این مرتیکه که ظاهرا ککش هم نمی گزه. بیا از این دختره حرف بکشیم.

سعید دوباره دستی به صورتش کشید و سعی کرد که به خودش مسلط شود. خشایار سری به نشانه ی موافقت تکان داد. پوزخندی زد. خم شد و با لبخند شومی به سیاوش خیره شد و گفت:

گوشت چطوره؟ هنوزم درد می کنه؟

دستی به لاله ی گوش سیاوش کشید. سیاوش عکش العملی نشان نداد. خشایار فندکی از جیبش در آورد. رو به من کرد و گفت:

این آقا پلیسه برایت مهمه؟ منظورم اینه که ناراحت می شی اگه گوشتش و کباب کنم؟

در دل گفتم:

عمرا حرف بزنم... سیاوش و آتیشم بزنن حرف نمی زنم... عوضی آشغال!

خشایار فندک را روشن کرد و پشت گوش زخم شده ی سیاوش گرفت. سیاوش نفس صدادار و عمیقی کشید. دهانش را بسته بود ولی مشخص بود که فریادش را در گلویش خفه کرده است. سرش را به سمت مخالف چرخاند. خشایار با دست گلوی او را گرفت و به سرش را به دیوار کوباند. دوباره فندک را پشت گوش او گرفت. سیاوش به زحمت جلوی فریادش را می گرفت. چشم هایش را بسته بود و صداهای نامفهومی از گلویش خارج می شد. خشایار با خشونت گفت:

اگه به حرف نیای این قضیه فقط به گوشت محدود نمی شه... اون وقت مجبورم برم سراغ جاهای حساس تر!

romangram.com | @romangram_com