#پارلا_پارت_31


به اتاقم برگشتم. روی تخت دراز کشیدم و به گوشی موبایلم نگاه کردم. یاد یاسر افتادم. او آن گوشی را برایم خریده بود. پسر خوب و با محبتی بود ولی هیچ علاقه ای به او در دلم احساس نمی کردم. اصلا دلم برایش تنگ نشده بود. حتی دیگر روی برگشتنش هم حساب نمی کردم.

تا جایی که یادم می آمد همیشه تصمیم داشتم که با یک پسر پولدار ازدواج کنم. الهه و راحله هیچ وقت نسبت به وضع زندگیمان شکایتی نداشتند. همیشه راضی بودند ولی من بلندپرواز بودم و می خواستم که از این محل و از این تیپ زندگی بخور و نمیر خلاص شوم. چند سال بود که در مهمانی ها و پارتی های بالای شهر شرکت می کردم و با دیدن وضع زندگی مردم آن جا دیگر نمی توانستم زندگی خودم را تحمل کنم. حاضر بودم هر کاری بکنم تا جای آن ها باشم. دوست داشتم مثل آن ها لباس بپوشم... مجبور نباشم در یک آرایشگاه کار کنم... سوار ماشین های آن ها شوم... طلا و جواهرات آن ها را داشته باشم... هر روز یک لباس بپوشم... به خارج از کشور سفر کنم... تفریحم اسکی کردن باشد... دوست داشتم تمام زندگیم به قناعت و صرفه جویی بگذرد. نمی خواستم دیگر جمیله باشم... نمی خواستم!

نمی خواستم جمیله باشم که از سن چهارده سالگی مجبور به کار کردن شد. نمی خواستم جمیله باشم که به جای جردن خانه یشان (...) بود. نمی خواستم جمیله باشم که همه ی زندگیش به حسرت و حسادت گذشته بود... ای کاش من جدا پارلا بودم.

روی پهلو دراز کشیدم و سعی کردم فکرم را به جای دیگری سوق بدهم. سعی کردم در مورد دانشگاه خیال پردازی کنم. آن روز جمعه بود و از شنبه ی هفته ی بعد قرار بود که به دانشگاه بروم. اصلا هیجانی نداشتم. زیاد شنیده بودم که دانشگاه آن جایی که انتظارش را دارم نیست. از همه بدتر این بود که من احتمالا از همه سنم بیشتر بود... بیست سالم بود. از طرف دیگر آن جا من جمیله بودم... دیگر پارلا نبودم و این موضوع اعتماد به نفسم را کاهش می داد. اصلا آن روز غم دنیا در دلم ریخته بود.

در همین حین به یاد کیوان افتادم. یک لحظه نیم خیز شدم تا بهش زنگ بزنم و پدرش را در بیاورم. بعد پشیمان شدم و دوباره روی تخت ولو شدم. فقط در دلم به او فحش می دادم. خیلی آدم نامردی بود... خیلی ... .

در باز شد و مادرم وارد شد. در دل گفتم:

نصیحت شروع شد.

مادرم کنار تختم نشست. پرسید:

خسته ای؟

چیزی نگفتم. مادرم گفت:

ببین دخترم! من در مورد دیشب اشتباه کردم. نباید می ذاشتم اون جا بخوابی ولی من و درک کن که خیلی از دستت عصبانی بودم. جمیله! این کارت دیگه خیلی زیاده روی بود. آخه من دوست ندارم دختر دست گلم توی همچین جاهایی پا بذاره. مگه تو مسلمون نیستی؟ آخه چرا با این ظاهر بد توی همچین مهمونی هایی شرکت می کنی؟ حیف تو نیست؟ آخه دختر خوب! چی از زندگیت می خوای؟ دختری که به فکر ازدواج و دانشگاه رفتن و پیشرفت کردنه که مثل آدم های الکی خوش و عیاش رفتار نمی کنه. من واقعا ازت می خوام که توی رفتارت تجدید نظر کنی. چند روز دیگه می ری دانشگاه و دانشجوی این مملکت می شی. پس باید رفتارت هم در حد یک دانشجو باشه. کاری نکن که بعدا پشیمون بشی. می دونم جوونی و هزار تا رویا و فکر و خیال داری ولی مادرم! این جوری به هیچی نمی رسی. فکر آبرو و آینده ی خودت و ما باش. دیشب خواستم به خاله ت زنگ بزنم که سند بیاره... بعد گفتم آبروت رو توی فامیل نبرم بهتره. ده سال دیگه که رفتی سر خونه و زندگیت بهت سرکوفت همین امشب رو می زنند. به خدا نیتم خیر بود. دوست نداشتم اذیت بشی.

دوباره می خواست گریه کند. نیم خیز شدم و گفتم:

بس کن مامان! گریه نکن... حال من و بد نکن... خواهش می کنم.

مادرم جلوی خودش را گرفت و گفت:

به خدا خوبت و می خوام.

گفتم:

می دونم... الان خسته م. تو رو خدا باشه برای بعد.

مادرم چیزی نگفت. نگاه نگرانش را از من گرفت و از اتاق خارج شد.

******

الهه، راحله و مریم جلوتر می رفتند. من و مارال هم پشت سرشان بودیم. تمام مدت در مورد کیوان در گوش هم وز وز کرده بودیم و هر چه فحش و ناسزا در عالم بشریت ابداع شده بود نثارش کردیم. داشتیم به ایستگاه سه نزدیک می شدیم. هوا هم داشت روشن می شد. کوه خیلی شلوغ بود. اطرافمان پر بود از پیرمردهایی که در دسته های دو یا سه تایی با پشتکار و مهارت به مراتب بیشتر از ما به سمت ایستگاه سه می رفتند. بیشتر کسانی که اطرافمان بودند یا خانواده بودند یا پیرمرد. فقط دو اکیپ پسری دختری دیدیم که به قول مارال در حد معیارهای من نبودند.

romangram.com | @romangram_com