#پارلا_پارت_30


من آهی کشیدم و گفتم:

من کاری نمی کنم که باعث سرشکستگیون بشم. عیب من چیه؟ این که امروزی و خوش تیپم؟ این در و همسایه های شما همه ی دختراشون ترشیدن چشم ندارن ببینن که یکی بهتر از دخترهای خودشون پیدا شده.

الهه داشت چپ چپ نگاهم می کرد. راحله به زور جلوی خنده اش را گرفته بود. حال مادرم بهتر شده بود. البته می دانستم که در یک فرصت مناسب دوباره من را گیر می آورد و کلی نصیحتم می کند ولی دعا می کردم که دوباره اشکش در نیاید. با این که با طرز فکر مادرم و حرف هایش موافق نبودم، تحمل اشک ریختن و عذاب کشیدنش را هم نداشتم. معمولا توی بحث موفق می شدم که با دلایل نه چندان منطقیم راضیش کنم ولی یک شب در بازداشتگاه... می دانستم تا عمر دارم مادرم بابت این موضوع بهم سرکوفت می زند.

بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. چهار تا چای ریختم و با یک ظرف کیک خانگی که دست پخت الهه بود و احتمالا برای روز قبل بود به هال برگشتم. نمی دانم چرا یک لحظه هال خانه ی خودمان را با سالن خانه ای که شب پیش آن جا بودم مقایسه کردم. سنگ براق و با کیفیت کف آن خانه را با موکت تیره ی کف خانه ی خودمان مقایسه کردم. آهی کشیدم و با خودم فکر کردم:

انگار نه انگار که توی یه شهریم... چه قدر تفاوت!

مادرم و الهه دست از کار کشیدند. دست هایشان را تمیز کردند و روی مبل ها نشستند. در سکوت مشغول خوردن چای و کیک شدیم. نگاهی به چهره ی مادرم کردم. مشخص بود که داشت در ذهنش جملاتی که قرار بود تحویل من بدهد را مرتب می کرد. ابروهای کمانی و موهای فر و مشکی رنگم به او رفته بود. چشم هایش قهوه ای بود و تقریبا حالت چشم های من را داشت. اندام به نسبت متناسب و قد متوسط داشت.

الهه که کنار او نشسته بود اخم کرده بود. او هم احتمالا به این می اندیشید که من چه دختر بی تربیت و بی ملاحظه ای هستم. او مثل من چشم های سبز داشت. چشم هایش به کشیدگی و درشتی چشم های من نبود. ابروهایش را خیلی دخترانه برداشته بود. هر چه قدر که از چشم و ابروی من شیطنت می بارید، در چشم های او معصومیت خاصی مشهود بود. موهایش مشکی و ل*خ*ت بود. از من زیباتر بود. من هیچ وقت نمی توانستم با تمام مهارتم در به کار بردن لوازم آرایش به زیبایی او برسم.

راحله تنها کسی بود که گرفته به نظر نمی رسید. احتمالا فقط داشت دعا می کرد که ما دوباره با هم درگیر نشویم. او دختر تپل و شاد و شنگولی بود. همه ی انرژی مثبت خانه ی ما از طرف او ساطع می شد. چشم هایش مثل مادرم بود و موهایش مثل الهه.

در همان موقع تلفن خانه زنگ زد. الهه گوشی را برداشت. از حرف هایش متوجه شدم که دارد با مریم صحبت می کنم. الهه کمی بی حوصله به نظر می رسید و من بعید می دانستم که موافقت کند که با ما بیاید. در دل گفتم:

به درک! اصلا بهتر! الهه هر وقت می یاد نمی ذاره من و مارال شیطونی کنیم. خوبی راحله اینه که حداقل ضدحال نمی زنه.

مادرم اشاره ای به برش کیک نصفه نیمه ام کرد و گفت:

بیشتر بخور.

من گفتم:

سیر شدم.

مادرم گفت:

دیشب هم شام نخوردی.

در دل گفتم:

اگه شما سند گذاشته بودی می خوردم.

از جایم بلند شدم و گفتم:

میل ندارم.

romangram.com | @romangram_com